
۲۷ خرداد تولدم بود، اما چه اهمیتی دارد که سه روز میشود که یک سال به عمر مزخرفم اضافه شده است؟ همهی این سالها را توی سرزمینی که در همیشهی تاریخش غصبی بوده است زندگی کردهام که اسلامیاش میشود جایی که نماز هم در آن حرام است. حالا هم رایام را مصادره میکنند و بسیاری از سن و سالهایم هم پیش از دیدن تولدی جدید به خاک و خون کشیده شدند و همین به اندازه ی کافی غمناک است تا جایی برای شادی نماند.
(بُهت)
عين طعمِ تب و خلسه، توی بُهتِ خبری بد
وقتی که رو نعشِ لبخند، مير غضب قهقهه میزد
چشمای مات ِ جماعت، هنوز از حادثه تر بود
تو قمارِ باختن از خود، ورق ِ حادثه سر بود
همه تو خيالِ توبه، از گناهِ يه حماقت
گم شدن تو هر تَوَهّم، شک توی نماز وحشت
لُکنت ِ واژه و کاغذ، واسه از فاجعه گفتن
موميائی ِ يه منجی، توی دستای تو وُ من
لبامون يخ زده از تب، توی تکثير يه نفرين
هوس خدا رو کردن، دو سه تا آدم ِ بی دين
کی میخواد سپيده باشه، وقتی شب داره می باره
کی میخواد سپيده باشه، توی تشيع ِ ستاره
کی میخواد يک تنه رد شه، از تو اين طلسم و جادو
کی میخواد سپيده باشه، هی رفيق! جسارتت کو؟
(م.ی)
تقویمتان را بردارید و نگاه کنید. این ترانه را ساعت چهار صبح چهارم خرداد ۸۴ گفته بودم، و چقدر به این روزها ...