تبليغاتX
که زن نبودی... امّا - از خاک بیشتر نه...که از خاک کمتریم
نه از خدا
نه از عشق، هیچ نگوییم
خود
ازهرگفته‌ای گویاتریم
برای جلوگیری از هرج و مرج و پیش‌گیری از جذام یأس، با آمپول «تعریف‌های مدون» هنرمندان را واکسینه کرده‌ایم.
محصور در دایره‌ای که خروج از شعاعش، دار و ندار خاطی را به روی زمین «مصلحت» خواهد برد.
محرمانه می‌گویم :
دایره‌ای که علم برگرد «نیشِ» تست آمپول کشیده است بر دست لرزان و استخوانی هنر، «بنفش» شده است....
(حسین پناهی)


وقتی هنوز سال نو بوی نفت می دهد و تفنگ‌ها تمامی ندارند، من هم ترانه ی تازه ای ندارم. ترانه‌ی سال گذشته، دوباره تقدیم به شما!

سالِ نو بوی ِ نفت می دهد ، دستِ من بوی ِ بمبِ اَتُم
سهم ِ ما چارشنبه جنون ، انفجار ِ کمی حس ِ گُم

باز هم پشت ِ پِلک ِ تفنگ ، کودکی منفجر می شود
از غم ِ اینهمه خون و خون ، واژه هایم کِدر می شود

پشت ِ سجاده ی بغض ِ من ، یک قنوت ِ دوباره کم است
آدمِ نیمه زن / نیمه مرد ، در سَرَت آرواره کم است

تا سیاه ِ مرا له کنی ، زیر دندانی از سال ِ نو
تا بمیرم ، برویم ، هنوز ، از تن ِ خاکی ِ شال ِ تو

از لب ِ واژه خون می چکد ، روی ِ افکار ِ فواره ها
سال ِ نو، گرم تر می شود ، هُرمِ آغوش ِ بدکاره ها

اینهمه درد و رویای من :  روز ِ نو ، مرگ ِ بمب و تفنگ
هفت سین ِ نگاه ِ تو وُ ، رقص ِ لِزگی از آواز ِ چنگ

گرچه در چارراهِ فصول ، تا ابد رد ِ خون ممتد است
نوبت ِ آنکه تقویم را ، با بنفشه ورق می زد است

(میثم یوسفی)

 

کودک و سرباز

این عکسی ست که حتی روی موبایلم هم دارم و دوست دارم همیشه این صحنه جلوی چشمم باشد! نمی خواستم در آخرین پست ۸۵ هم سیاه بنویسم اما نمی شود! نمی شود!


یکهویی همه ی برنامه های نوروزی ام را کنسل کردم! بلیط اهوازم را کنسل کردم و شیراز هم شاید نروم! ترجیح می دهم توی خانه بنشینم کتاب بخوانم، فیلم ببینم، برای خودمغذا بپزم بخوابم و هزار کار دیگر! حتی مثل سال گذشته دوست دارم تنهایی سال تحویل کنم! مثل همه‌ی تنهایی‌هایم! مثل حالا که خانواده‌ام مسافرتند و آمده‌ام این‌جا باز تنها باشم... فیلم ببینم... کتاب بخوانم و فقط گاهی حامد هم بیاید پیشم!


بین خاطراتِ من
یک ستاره گم شده
منقضی شدیم ما
تا بهار ِ گم شده...

امیدوارم سال خوبی داشته باشید! سال آرام و خوبی داشته باشید و همه چیز طوری باشد که می‌خواهید! ما را هم از یاد نبرید. دعایمان کنید دوستان! دعایم کنید!
 یا مقلب القلوب ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی