تبليغاتX
که زن نبودی... امّا


همه ش از یه عکس شروع شد. بعد هم که به صورت عجیبی روز به روز علاقه ی من بهت سگ تر می شد. تو خوب نبودی، ذات سگ باز من آتیش تندی داشت...

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


در این شهر
مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند به اسم کوچک صدایت کنند

مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند ساعت‌ها به تو زل بزنند

مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند دوستت داشته باشند

مردهای بسیاری هستتند
که می‌توانند ساعت‌ها، ساعت‌ها نوازشت کنند

مردهای بسیاری هستند
بسیار زیاد
که دوست دارند
با تو بخوابند

اما
انگشت‌شمارند مردانی
که با تو حرف بزنند
 شعر بگویند
و برایت شعر بخوانند

و انگشت‌شمارترند
آن‌هایی که مثل من
دوست داشته باشند تو را بکشند

چند نفر را سراغ داری که وقتی به چشم‌هایت زل زد
و به گلویت دست کشید
به جای رختخواب
و حتی کاغذ و قلم
دنبال چاقو بگردد؟

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM