تبليغاتX
که زن نبودی... امّا


«اشیا نباید لمس بکنند، زیرا زنده نیستند. آدم به کارشان می‌گیرد، سر جایشان می‌گذارد‌، میانشان زندگی می‌کند: آن‌ها مفیدند، همین و بس. ولی آن‌ها مرا لمس می‌کنند و این تحمل نکردنی است. می‌ترسم با آنها تماس پیدا کنم. انگار جانوران زنده‌اند.»  

بی‌سبب داشتم آرشیو وبلاگم را بالا و پایین می‌کردم که به این رسیدم؛ قسمتی از «تهوع» ژان پل سارتر. بعد هم دست کردم از توی قفسه کتابش را برداشتم و الان هم مقابل‌ام است و هر لحظه امکان دارد لمس‌ام کند. من هم با اشیاء چنین مشکلی دارم، همیشه از بچگی احساس می‌کردم که خودکارم، کیفم و خیلی چیزهای دیگر دائمن دوست دارند لمس‌ام کنند و این کار را هم می‌کنند. حالا هم یاد اشیایی افتاده‌ام که توی چند ماه اخیر دائمن لمس‌ام می‌کردند. باتوم، گلوله‌ی اشک‌آور، چماق و ... یاد آن دخترکی افتادم که یک باتوم نازنین صورتش را لمس کرد و نصف قیافه‌اش را با خود برد. یاد آن پیرزن مادر شهیدی افتادم که در تقاطع یادگار امام- آزادی توی حاشیه‌ی کناری خیابان افتاده بود و باتوم‌ها پشت سر هم لمسش می‌کردند. یاد گلوله‌ای افتادم که گلوی ندا را لمس کرد و لابد همه‌ی شما و قسمت زیادی از دنیا از آن باخبرند. امروز که عکس‌های رضا، همان جوانکی که شیخ در نامه‌اش به او اشاره کرده بود را دیدم فهمیدم بعضی از اشیاء مثل گلوله‌ی ساچمه‌ای جاهای خاصی مثل داخل جمجمه را دوست دارند و به صورت قبیله‌ای آن را لمس می‌کنند. نمی‌دانم چرا این وسط حالم بد شده بود و بغض کرده بودم... حالا دارم به این نتیجه می‌رسم که خیلی از ایرانی‌ها توهماتی روکانتنی دارند و اگر سارتر زنده بود و این‌جا بود چقدر سوژه داشت که در موردشان بنویسد. اشیاء بدون دخالت انسان‌ها دیگر انسان‌ها را لمس می‌کنند. مگر یادتان نیست که سردار گفته بود از طرف ایشان در درگیری‌های اخیر هیچ گلوله‌ای شلیک نشده بود و آن یکی سردار هم یادآوری کرده بود که نیروهای کنترل آشوب هیچ سلاح و شیئی با خودشان حمل نمی‌کردند و اشیاء به‌صورت خودسر در حال لمس شهروندان عزیز بوده‌اند. آن‌قدر حرف‌هایش را باور نکردید که مجبور شد رنج‌نامه‌ای هم در این مورد بنویسد، اما اگر به هرکدام شما یک تهوع سارتر را هدیه می‌کرد باور می‌کردید که اشیاء می‌توانند لمس کنند، حتی خودسر. اشیاء لمس کردن را دوست دارند و برایشان فرقی نمی‌کند چه کسی یا کجا را لمس ‌کنند. آن‌ها من را، روکانتین را، ژان پل سارتر را، ندا را، رضا را، یادگار امام را، شیخ را و حتی آزادی را لمس می‌کنند و از این کار لذت می‌برند.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


شادي‌ام بي‌شمار، دردم اما يكي ست
اعتراف مي‌كنم، آسمان قهوه‌اي ست
جنگ بي‌اعتراف، آه جنگ بدي ست
اعتراف مي‌كنم؛ سبز رنگ بدي‌ست
آن‌كه از عشق گفت، هرزه مرد بدي‌ست
اعتراف مي‌كنم، عشق درد بدي‌ست

...

(میثم یوسفی)

پی‌نوشت۱: شدیدن طرفدار وبلاگ پسرهای آیت‌الله بیات زنجانی شده‌ام. مطالب خواندی زیادی توی وبلاگشان هست و معمولن هم به روزند. آقای هادی بیات و آقا محسن عزیز.
پی‌نوشت۲: این شعر را تقدیم می‌کنم به احمد زید‌آبادی که خبرهای خوشی از سلامتی‌اش نمی‌آید. می‌گویم کاش شما هم اعتراف می‌کردی. می‌گویم احمد آقا! ما زنده‌ی شما را بیشتر از مرده‌تان لازم داریم. منتظر دیدارتان می‌مانیم، دوستتان داریم و غمگینیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


داشتم یادداشتم را برای کافه‌هنر این هفته در مورد گوستاوو سانتائولایا می‌نوشتم که دوستان خبر دادند ننویس،
توقیف شد! گرچه دير شده بود و نوشته‌ام مثل اعتماد مردمان سرزمينم به حاكميت تمام شده بود. نمي‌دانم چه بگويم. تاسف هم فایده‌ای ندارد! دلشان نمی‌خواهد صدای دیگری را بشنوند و چماق و باتوم و زور و قاضی مرتضوی هم دارند، گرچه خیلی چیزهای اساسی را ندارند و همین باعث می‌شود اشتباه را پشت اشتباه تکرار کنند تا نابودی را برای خودشان به ارمغان بیاورند. خدایا ما را بیامرز! "فاغفر لنا..."
اعتماد ملي توقيف شد + شماره آخر

 پي‌نوشت: امروز براي بچه‌هاي روزنامه اعتماد ملي روز بيم و اميد بود، گرچه همه‌ي اين چند ماه براي همه‌ي ايراني‌ها روزهاي بيم و اميد بوده است. صبح بود كه خبر آمد صادق لاريجاني به‌خاطر اينكه نمي‌خواهد اولين روز تكيه‌اش بر صندلي قوه‌ي قضاييه اين‌چنين آغاز شود با توقيف روزنامه مخالفت كرده است. دوستانم در تحريريه هم خبر مي‌دادند كه احتمالن از فردا صبح روزنامه منتشر خواهد شد. حتي اسماعيل گرامي‌مقدم هم مصاحبه‌اي كرد و ابراز اميدواري كرد توقيف موقت روزنامه فقط براي امروز باشد. اما چند دقيقه پيش مجيد رئوفي خبر داد كه توقيف اعتماد ملي قطعي شده است. احتمالن دليل تكذيب خبر توقيف در صبح امروز براي جلوگيري از تجمع مردم در برابر دفتر روزنامه بوده است. حالا بايد منتظر باشيم و ببينيم كه توقيف موقت اين روزنامه چقدر طول خواهد كشيد؟ يكي دو هفته يا براي هميشه؟عمر دولت دروغ و زور و تقلب و كودتا بيشتر خواهد بود يا توقيف موقت روزنامه؟  به‌هرحال عدم انتشار يكي از حرفه‌اي‌ترين و بيدارترين روزنامه‌هاي تاريخ مطبوعات ايران براي هر مدتي باشد ضايعه‌اي تا‌سف‌بار است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 4 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

مشروطه شباهت عجیبی به انقلاب ایران دارد. اتفاقاتی که در سه ماه اخیر افتاد هم شباهت‌های بسیاری به مشروطه و حتی انقلاب ۵۷، حتی آنجا که آن زمان یک شیخ فضل‌الله نامي بوده كه حالا مصباح يزدي شده است. اما از نظر مردمي‌اش تفاوت اصلی این‌جاست که این‌بار مردم دنبال انقلاب یا خلع قدرت از حاکمیت نبودند، همه دنبال رایی گم‌شده می‌گشتند و در این مسیر به مدنیت بالایی رسیدند و با روش‌هایی به اعتراضاتشان ادامه دادند که جهش بزرگی را در مسیر دموکراسی‌خواهی ایران رقم زد. سرانجامش هم اگر اتحاد ۲۵ میلیون هم‌وطن هم‌رنگ (به شهادت همان آمار وزارت کشور) باشد، خودش یک پیروزی بزرگ است. زمان را با زمان نمی‌شود مقایسه کرد، اما شاید اگر مشروطه‌چی‌ها هم به‌جای حلق‌آویز کردن امثال این بنده خدایی که در عکس می‌بینید (میرهاشم دوره‌چی) و حتی شیخ فضل‌الله نوری و خیلی اشتباهات تاریخی دیگر، با اتحاد بیشتر و برنامه‌ای مدنی‌تر حرکت می‌کردند، امروز تجربه‌ای صحنه دار زدن ميرهاشم دوره چیطولانی‌تر از دموکراسی را شاهد بودیم و تاریخ زودتر به این‌جایی که هستیم می‌رسید. من در کل با کشتن انسان‌ها به‌خاطر اعتقاداتشان مشکل داریم. فکر می‌کنم ما باید تمرین کنیم و بفهمیم که هر مخالفی حق نفس کشیدن دارد، حق حرف زدن دارد. البته قطعن قضیه‌ی شیخ فضل‌الله نوری فرق می‌کند. امیدوارم و مطمئنم نتیجه‌ی تحولات اخیر ایران هرچه باشد به نفع مردم و ایران و دموکراسی خواهد بود.

پی‌نوشت: يك نفر به اين رضا پهلوي بگويد لطفن تو يكي خفه شو!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


۱- ما با پدیده‌ای طرفیم که واقعن منحصر به فرد است. پدیده‌ای به اسم نادانی که خودش را در آینه وارونه می‌بیند، بدجور هم وارونه می‌بیند. فرمول مبارزه با چنین پدیده‌ی نادری هم جز گسترش دانایی و دانایی و دانایی نیست. برای همین است که استفاده از مترجم گوگل و اینترنت پرسرعت در این سرزمین جرم است!

۲- گم شده‌ام و کلمات در من...

۳- ده درصد دلم عشق می‌خواهد و بقیه‌اش آن‌قدر پر از خالی‌ست که زور یک دهم عمرن بهش برسد. حتی اگر هم دستش چشم‌های تو باشند...

۴- رنه شار می‌گوید: روشن‌بینی نزدیک ترین زخم است به خورشید.

۵- و حسین پناهی... یک‌جا سند زده‌ام همه را به حرمت چشمانت، به نام تو. مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون... زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم می‌کردند...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

اگر ز وهم بر آیی چه موج و کو گرداب
جهان به خویش فرو رفته است، دریا نیست

(بیدل)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


خانم علی‌دوستی عزیز!
حالا چقدر برای خودم و سرزمینم غمگین‌ترم. ما چقدر اندک و کوچکیم که حتی حریم و خانه‌ای کوچک را هم برای یکدیگر محترم نمی‌شماریم. چقدر باید عقده داشته باشیم و چرا؟ نمی‌دانم. چقدر باید کوچک و کوته باشیم و چرا؟ این سنگ بزرگ نادانی را تا کی باید به دوش بکشیم؟ سوالی بزرگ همیشه با من بوده و خواهد بود که چرا ادعای فرهنگ و تمدنمان فقط در کتاب‌های تاریخ است؟ چرا کوچک‌ترین نشانی از آن‌چه همیشه به آن بالیده‌ایم در زندگی‌مان، در امروزمان نیست؟ اتفاقات چند ماه اخیر هم همین را می‌گفت. از هرچیزی مهم‌تر این است که فرهنگمان آن‌قدر درست بشود که به هم احترام بگذاریم، به حقوق هم، و به کوتوله‌ها بخندیم نه اینکه محبوبمان شوند... آن‌وقت دیگر دروغگوها تا آن بالا بالاها هم نخواهد رسید. آن‌وقت دیگر سرنوشت‌مان در دست بیماران همیشه عقده‌ای اسیر نمی‌ماند. آه!...
و خیلی غم‌های دیگر...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


با کارن همایون‌فر

این روزها چشم هیچ کسی بسته نیست، جهان هیچ هنرمندی شکل خواب نیست، اما عذاب و اضطراب همین‌جا دور و برمان به مقدار زیادی هست و با ما نفس نفس می‌زند. توی این نفس نفس زدن ها سراغ کارن همایون‌‌فر می‌روم تا در مورد مسائل مختلفی مثل موسیقی «خاک آشنا» که تندیس خانه‌ی سینما را برایش به همراه داشت و این‌روزها روی پرده‌ی سینماهاست صحبت کنیم. «خاک آشنا» قصه‌ی دوری و حاشیه نشینی روشنفکرها از جامعه‌شان است. آنهایی که یا نیستند و یا قهر می‌کنند. صدایشان یا شنیده نمی‌شود و یا هم مسلکان‌شان می‌شنوند، نه همه‌ی مردم. این دوری و درد این دوری درد بزرگ جامعه‌ی امروز ایران است. «چشام بسته‌س جهانم شکل خوابه، عذابه، اضطرابه، روبرو دیواری از مه، دیواری از سنگ، روبه‌رو دیوار از مه، دیواری از سنگ...»

از گفت‌وگو:

رویکردها به موسیقی فیلم در حال عوض شدن هستند. نگاه امروزی به سینما یک نگاه اومانیستی‌ست تا نگاه منطقه‌ای. ابزارهای کناری فیلمت هم مثل صدا، موزیک، تکنیک فیلمبرداری، تدوین و ... هم در این جهت حرکت می‌کنند که ارتباط انسانی برقرار کنند تا ارتباط توریستی.  نگاه توریستی با نگاه مردم شناسی و جامعه شناسی متفاوت است. بعضی وقت‌ها فیلم‌هایی هستند که کاملا جغرافیا دارند و مثلا برای ما کاملا ایرانی هستند، خوب موسیقی‌شان هم ترجیحا ایرانی خواهد بود با سازبندی‌ها و ملودی‌های ایرانی. اما وقتی در سینمای مدرن فعالیت می‌کنیم و با فیلمی مثل «خاک آشنا» مواجهیم که قصه‌ی یک نقاش است و تاثیرگرفتگی این نقاش از غرب هم در لحظات گوناگونی مثل گوش دادن به اپراهای پوچینی مشخص است نمی‌توان زبانی منطقه‌ای را برای موسیقی انتخاب کرد.

گفت و گوی کامل را از اینجا بخوانید، اعتماد ملی
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 1 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


در این شهر
مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند به اسم کوچک صدایت کنند

مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند ساعت‌ها به تو زل بزنند

مردهای بسیاری هستند
که می‌توانند دوستت داشته باشند

مردهای بسیاری هستتند
که می‌توانند ساعت‌ها، ساعت‌ها نوازشت کنند

مردهای بسیاری هستند
بسیار زیاد
که دوست دارند
با تو بخوابند

اما
انگشت‌شمارند مردانی
که با تو حرف بزنند
 شعر بگویند
و برایت شعر بخوانند

و انگشت‌شمارترند
آن‌هایی که مثل من
دوست داشته باشند تو را بکشند

چند نفر را سراغ داری که وقتی به چشم‌هایت زل زد
و به گلویت دست کشید
به جای رختخواب
و حتی کاغذ و قلم
دنبال چاقو بگردد؟

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

(اعدامی)

 فصل روئيدن چاقو، وسط حوض طلاپوش
 فصل قربون كردنِ ماه، بعدِ وا كردن آغوش

 فصل پوست كندن خوابا، توي پوست كلفتي شب
 واسه دل بردنِ از ما، اَبرو ورداشتن عقرب   

 عكس چشماتو كشيدن، رو زمين، نه روي اَبرا
 سرو چشمام توي بشقاب، واسه‌ي حضرتِ آقا

 رژه رفتن من و تو، با لباس فرم خوني
 حكم اعدامي رو  داشتن، وقتي اصلن نمي‌دوني  

زندگي سهم كي بود پس؟! همه باختن پس كي برده؟!
ورقا دست كي بُر خورد؟! كه خدا هم نارو خورده

توي عريوني مي‌سوزم، از ندونستن و مردن
وقتي داغون تو بودم، چشاتو كجا مي بردن؟!

تو چشات عكس كي افتاد؟! چشاتو چرا مي بندي؟!
ته گرفتم توي گریه، وقتي گفتن كه نخندي

باز لبات قرمزن امّا، قرمزيش از رژ لب نيست
اين لبا خوني‌اَن، حتي بوسه‌هات فاتح شب نيست

نفساتو می‌شمردم، نفسامو می‌شمردی
تو رو بوسیدمت آروم، منو بوسیدی و مردی

خون ِ تو می‌چسبه رو خاک، بی‌تو این‌جا جای من نیست
وطنم تو بودی و تو، بی‌تو این وطن وطن نیست

تو همیشه هستی اما، شب همیشه نمی‌مونه
ته ِ تاریکی سفیده، کسی اینو نمی دونه

میثم یوسفی - زمستان ۸۰

پی‌نوشت: تقدیمی ندارد. می توانست برای ندا باشد، برای سهراب باشد، برای آن کودک ۱۶ ساله‏ی شیرازی باشد، یا حتی برای بچه‏های عراقی و فلسطینی، خودتان می‏دانید که... تقدیمی ندارد. خون چسبیده به خاک را که تقدیم نمی‏کنند...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- 

آن ابرهای تیره و این سایه ها شومند
نوشابه‌ها از مشکی ِ کشتار مسمومند
فریاد را خوردم به جُرم ِ «دوستت دارم»
در دادگاهی که همه از پیش محکومند!
آرام نجوا کن... در اینجا گوش بسیار است
ایران ما گربه‌ست امّا موش بسیار است!
خسته شده دنیا از این آواز تکراری
خاموش شو! در جوب‌ها! یا زیرسیگاری
از رادیو خاموش کن امواج صافت را
که پخش خواهد کرد فردا اعترافت را
با من کتک می خوردی و شب‌های آخر بود
که درد تنهاییت از باتوم بدتر بود!
فهمیده بودی هیچ راهی نیست... راهی نیست...
یعنی برایت مرگ و آزادی برابر بود
در ازدحام کف زدن های هواداران
بازنده ای در انتظار سوت داور بود
در مغز ما می سوخت عشق و خواب جنگل‌ها
گربه میان دست های بچّه تنبل‌ها!
در سردخانه فارغ‌التحصیل می‌گشتند
اعلامیه، اعلامیه «شاگرد اوّل»ها
می‌خواستم با تو بگویم: دوستت دارم
امّا نمی‌فهمند این‌ها را مسلسل‌ها!
من غصّه خوردم، سیب را فرزند ِ آدم خورد
من گریه کردم، یک نفر در آینه سم خورد
تو نیستی... دیگر به آن کافه نخواهم رفت
تو نیستی... نوشابه‌ی مشکی نخواهم خورد!
عمری سیاهی پشت رؤیای سپیدی بود
نه! تحفه‌ی این ابر، باران اسیدی بود
دیشب موتورها را سواران باز زین کردند!
تنها نه ما، خورشید را توی «اِوین» کردند
خورشید خوب مشرقی! که ناگهان بد شد
فردا یقینا ً اعترافش پخش خواهد شد

ما مرده ایم امّا دماغ زنده‌ها چاق است!
در روزنامه‌ها ستون ادّعا چاق است
از خون ما پر شد شکم‌هاشان... چه دردی داشت!
با که بگویم درد را؟ حتی خدا چاق است!
شلاق یا حبس ابد؟ محکوم ِ از پیشیم
که عشق ممنوع است که احساس قاچاق است
دیگر چه گویم؟ دوستانم یک به یک مُردند
در کشوری که گربه‌اش را موش‌ها خوردند...

(سید مهدی موسوی)

 

۲-

« يه دختر تو تراس رو به رویی» 

یه دختر تو تراس رو به رویی، یه شالِ سبزو هر روز می‌تکونه
یه شال سبزِ ساده که غروبا پر از خاکسترِ آتشفشونه
پر از خاکستر آرزوهایی که هر روز توی قلبش گُر می گیرن
پر از خاکستر خوابای خوبی که هر شب تو نگاهِ اون می میرن
همین چند وقت پیش رؤیاشو توی خیابون بی بهانه سر بریدن
هميشه راه پروازشو بستن، هميشه رو خیالش خط کشیدن
به ديوارِ اتاقش چندتا عکسه: هدایت، کافکا، فرخ زاد و مایکل
یه عکسِ خاتمی، چندتا مدونا، یه عکسِ تام کروز، یه عکسِ فیدل
همه ش دنبال قهرمان می گرده، میون شاعرا، آوازه خونا
براش مرده و زنده فرق نداره، سیاست بازا، پیرا و جوونا
نمی دونه که تنها توی آینه باید دنبال قهرمان بگرده
هنوز باور نداره که با دستاش جهانی می شه ساخت بی ظلم و برده
يه دختر تو تراس رو به رویی، شبا کنسرتِ فریادش به راهه
صداش می گیره از بس غصه داره، نمی شه دیدش از بس شب سیاهه
ولی زنگ صداش می پیچه هر شب، تو شهری که چراغاش رنگ خونن
دیگه چند وقته که حتا چراغ چهارراها می ترسن سبز بمونن
می خواد یادِ تموم شهر بمونه بهاری که یکی برگاشو دزدید
درختی که قرنطینه شد آخر، تو فصلی که زمین برعکس می چرخید
صداش لبریز حرفای نگفته س، سرش لبریز صد آتشفشونه
یه دختر تو تراس رو به رویی ، یه شالِ سبزو هر روز می تکونه

(یغما گلرویی)

پی‌نوشت: ما چه بسیاریم، بسیاریم، بسیاریم...

 

+ نوشته شده در  جمعه نهم مرداد 1388ساعت 3 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

 

«نوشتن  مبارزه با انقراض انسانیت است. -ویلیام فالکنر.»

این را پارسال توی روز خبرنگار آیدا برایم اس‌ام‌اس کرده بود. آیدا دیشب بعد از نزدیک به یک ماه دستگیری با قرار موقت آزاد شد. اکثر دوستان و آشنایان دیگرم هم مثل نادر بختیاری، نیما کوکلانی، رئوف طاهری و ... هم با قرار وثیقه آزاد شده‌اند. اما خیلی از عزیزان ما، خیلی از فرزندان راستین ایران هنوز در وضعیتی نامشخص در بندند. خیلی از روزنامه‌نگارها هم اگر دستگیر نشده باشند یا در سکوت و بهت‌اند و یا از بی‌مجالی به سکوت تن داده‌اند تا به مردادی گام بگذارند که ده روز بعد، هفدهمین روزش به نام آن‌هاست. اما نه! مگر مبارزه با انقراض انسانیت هراس برمی‌دارد؟ مگر حسین (ع) برای انسان، انسانیت و آزادی قیام نکرده بود و مگر علی (ع) و همنام علی‌وارش دکتر علی شریعتی، برای انسان بودنشان در بین هزاران حیوان صفت نبود که مظلوم ماندند و مظلوم نامیده شدند؟ حتی اگر با چاه، ما درد دلمان را خواهیم گفت. شاید ته چاه کسی باشد که همه‌ی امیدش به مویه‌های ماست. ما با سکوت به استقبال روز خبرنگار نخواهیم رفت. خدایا! از شر دجال‌ها، از شر مارقین و قاسطین زمانه به تو پناه می‌بریم.

«و اعتبر بما مضي من الدنيا لما بقي منه, فان بعضها يشبه بعضا, و آخرها لاحق باولها,
و از گذشته دنيا آينده‌اش را چراغ عبرتي بساز، چرا كه پاره‌هاي تاريخ با يكديگر همانندند و در نهايت پايانش به آغازش مي‌پيوندد»
علی (ع)

پی نوشت: خبرنگاران در خیابان نیستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


می‌دانستند دندان برای تبسم هم هست و
تنها
بردریدند

چند دریا اشک می‌باید
تا در عزای اردو اردو مُرده بگرییم؟

چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ دوزخ نا‌به‌کاری بشوریم؟

(احمد شاملو / حدیث بی‌قراری ماهان)

+ نوشته شده در  شنبه سوم مرداد 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM