
من حتما توی انتخابات شرکت میکنم، همانطور که چهار سال پیش شرکت کردم ولی خیلی از اطرافیانم نفهمیدند چه میگویم تا مجبور شوند دور دوم برای رای دادن به رفسنجانی خودشان بهم اسماماس بزنند چون مثل همهی ایرانیهای متعهد به هول و ولا افتاده بودند و تازه داشتند احساس میکردند عمق فاجعه تا چه اندازه است. فکر نمی کنم آن عدهای که میگویم از كينه و بغض در انتخابات شرکت نکردند، كاش همهاش یک
اشتباه محاسباتی بوده باشد که نتیجهاي چهارسال دور هالهي نور گشتن بود! بعد هم که آقايان نوراني چهار سال زیر این فاجعه زدند و خوردیم و زندگیمان خفگیاش بیشتر شد و هوا گمتر... اوضاع اصلا مناسب و مساعد نیست، در هیچ حوزهای. سرمایههای بسیاری از کشور گریختهاند، نرخ بیکاری رشد کرده است، امنیت اجتماعی و شخصی به کمترین حدش رسیده، خبری از دغذغهی فرهنگی و ... نیست و چند روزنه ی موجود هم نه به زور توقیف که به خاطر اعمال سیاستهای نابودکننده کور شدهاند، گرچه هرگاه هم روزنهای توانسته است تا مدتی ادامه دهد قاضی مرتضوی و شورای نظارت بر مطبوعات و ... دردم حاضر بودهاند. توي دو سال گذشته ببينيد كه چند و نشريه توقيف شده يا خودشان خودشان را تعطيل كردهاند: شهروند امروز، هفت، ارژنگ، هفتهنامه سينما، فرهنگ آشتي، همميهن، شرق، كارگزاران، دنياي تصوير، تلاش، رويش، نشاني و ... وضعیت اخلاقی و فرهنگی جامعه هم كه رو به نابودیست، سینمایش شده اخراجیها، موسیقیاش "دافیشاپ" و ... نه اینکه اینها نباشند، اما میخواهم بدانم در فضای آزاد بدون خط قرمز وقتی مردم تابویی نداشته باشند که به شکسته شدندش ذوق زده شوند اينچنين آثاري كجاي بازي خواهند بود؟ در چنین شرایطی حکم بر تغییر است (البته قصد سوءاستفاده از شعار کروبی را ندارم)، حکم قشر فرهیختهای که گرچه اکثریتشان چند سالی به تحریم و .. درست زدند اما حاد بودن شرایط را خوب درک میکنند و میدانند این تو بمیری از آن توبمیریها نیست. در چنین شرایطی که جنبش اصلاحطلبی ۱۲ سال تمام را به عافیتطلبی و آزمون و خطا و اشتباه و از دست دادن فرصتها گذراند و همچنان تنها مهرهی مردمياش سید محمد خاتمی بود، با کنار رفتن او میدان را خالیتر از گذشته میبیند. تردید در بین همانهایی که قصد رای دادن دارند کم نیست. تردیدی که مدتیست خود من هم سخت گرفتارش شدهام. بحث موسوی یا کروبی بحث داغ اینروزهای ماست. تا یک ماه پیش علارغم دلشکستهگیام از رفتار نهچندان اخلاقی میر حسین که موجب کنار رفتن خاتمی شد، چون خاتمي به مدار اخلاق و خودخواسته رفت، چنان كه ميتوانست نرود و يك حرف زده شده را پس بگيرد و خود میگوید نه تنها دل چرکینی ندارد بلکه پیروزی موسوی پیروزیاش است، ما هم جز بخشش انتخابی نداریم. گرچه اگر چنین اتفاقی نمیافتاد و موسوی در روزهایی که سید اصلاحات آلارم میداد و او نمیگرفت اعلام حضور میکرد تا خاتمی هرگز وارد صحنه نشود، علاقهام به او مدام و مستدامتر بود. حالا اتفاقي که بعد از اعلام کاندیداتوری میرحسین افتاده است و آن نداشتن یا اعلام نکردن کوچکترین برنامهای برای اداره کشور و پناه بردن به رنگ سبز و سنگر گرفتن پشت خاتمی و ... است، نسبت به آیندهی کشور حتی با میرحسین دلنگرانم میکند. مخصوصا که از دور و نزدیک میبینم و میشنوم که مشاوران به درد بخورش یکی دوتا بیشتر نیستند و یکسری فرصتطلب در سایهمانده دور و برش را گرفتهاند و قضیهی بادمجان دور قابچین و مگس و شیرینی سخت برقرار است. گرچه به یکی دونفر مثل خاتمی، محتشمیپور و دکتر بهشتی میشود امیدوار بود اما نمیتوان بابت فرصتهایی که احتمال دارد به دست این فرصتطلبان سوخت شود هم نگرانی داشت. از طرفي هم شخصیت قدرتطلب کروبی که علارغم ادعاها و بیانیههای جالبش در این روزها باعث شد روزهای فراموش نشدنیای را در بنیاد شهید و مجلس برای ما رقم بزند و یا گندکاری بکند و یا یکی بزند به نعل و دوتا به میخ به این زودیها فراموش من نمیشود، گرچه دوستان زیادی یا سادهلوحانه و یا منفعتطلبانه آن را شیفت دیلیت کردهاند. (مرور کارنامهی کروبی در بنیاد شهید نبايد در عصر تكنولوژي کار سختی باشد.) با اینهمه چند روزی بود كه کروبی با تیم مشاوران قدرتمندش سخت وسوسهام میکرد، کرباسچی، ابطحی، محمدعلی نجفی، جمیله کدیور و عباس عبدی هرکدام در حوزههای خودشان کارشناسان قدر و صاحب فکر و ایدهای هستند. اما در این بین اتفاقاتی افتاد که من را هرلحظه از بازگشت این شیخ به ذات قدرتطلب، مصلحتطلب و سوپاپاطمینانیاش نگرانم کرده است. از دیدارش با ساسیمانکن و امیر شهریار و مجتبی شاهعلی و ... که به حوزهی من مربوط میشود بگیر تا اتفاقات سه روز اخیر. این دیدار با جمعی از موزیسینها (!!) به واقع نشان میدهد که مشاوران کروبی هم ذات قدرتطلباش را به خوبی مدیریت میکنند تا بهجای دیدار با فرهیختگان این عرصه و آنهایی که سرشان به تنشان میارزد، با افرادی دمخور شود که بلکه در یکی دوتا عروسی و مجلس با آهنگي بترکون شیخ را ساپورت "احتمالا دارم عاشقت میشم"ی بکنند و رای برای او بیاورند، نه اينكه اتفاقی در جهت خدمت به موسیقیاي كه در همهي دولتها محكوم و حاشيه نشين بوده بیفتد. 
از اینکه بگذریم رفتار به واقع کثیف و غیر اخلاقی روزنامهی مطبوع شیخ در قبال محمود دولتآبادی و اتفاقات اصفهان بوی ادبیات کیهانیای را به مشام میزند که جز زشتی و پلشتی هيچ ندارد. دولتآبادی کم کسی نيست که برایش یادداشت های آنچنانی بنویسند و برای کسی که همهی عمرش را به اعتلای فرهنگ و هنر این مردم گذرانده چنان ظلمی را روا دارند. نمیدانم آقای قوچانی عزیز حتی قسمت کوچکی از فرهنگ و حافظهی تاریخی مثال زدنیاش را مدیون "کلیدر"ها میداند یا نه. پول و قدرت بد چیزیست، خوب میدانم! هر قلمی هم حتما قیمتی دارد. حتما! (البته باید اشاره کنم که سواد و قلم تاثیرگذار محمد قوچانی همیشه برایم محترم بوده و هست و افسوسم از قیمتدار بودنش است و بس!) از طرفی هم که علارغم عذرخواهی رییس ستاد اصفهان میر حسین از اتفاقاتی که به خاطر نادانی چند جوان در جریان سخنرانی کروبی در اصفهان افتاد، و عذرخواهی خیلی از دیگر اطرافیان میرحسین این که سهروز توپخانهی اعتماد ملی به جای دشمن به سمت خودی برگردد و بزنند و بکوبند و روجلد از کرباسچی نامه بروند و ... نهایت بیانصافیست. با این تفاسیر چون دوباره از کشور رادیکال عقده محور (گیرم چپ) میترسم و فکر می کنم رادیکالها چه شریعتمداری باشند، چه قوچانی سعادتی به همراه ندارند و همه بهرهای از فرهنگ دگماتیسم بردهاند، یکی کمتر و یکی بیشتر، فعلا به سمت میرحسین موسوی برمیگردم و رایام اوست، اما تا وقتی که برنامههایش را ندانم پرچم سبز را بالا نمیبرم. یک رادیکال قدرتطلب با برنامه را به یک انسان شریف توانای بیبرنامه ترجیح میدهم و آخرین مهلت را به او میدهم تا من را در جبههی خودش نگه دارد و رایام را به کروبی باز نگرداند! البته در اين بين نگران راديكالهاي تندروي جبههِ مشاركت هم هستنم كه از اين حمايتهايشان مبادا آن بلايي بلند شود كه سر خاتمي آمد. همان بِ تدبيري و بيترمز رفتن بدون برنامه را ميگويم. امیدوارم توپخانهی این دوطرف که چند روزی را به روی هم بارید جهتاش را عوض کند و دشمن را بهتر ببیند تا خودیها را. به قول یک دوست نمیدانم اگر میرحسین و احمدینژاد برای دور دوم بمانند کروبی و طرفدارانش با چه رویی میخواهند از او حمایت کنند؟ به امید پیروزی فرهنگ تغییر و بهبود این شرایط غیرقابل تنفس! چیزی که شاید حالا خوب فهمیدهایم که به دست خودمان است، نه هیچ کس دیگری که کاسهی داغتر آش باشد و نسخهی دمورکراسی و سعادت برایمان بپیچد. امیدوارم آن عده از تحریمیهای عزیز هم که یا هنوز به عقیدهشان پافشارند و یا میگویند به احمدینژاد رای میدهیم تا تکلیف یکسره شود، این چهار سال را به یاد بیاورند که هیچ تکلیفی یکسره نشد و فقط خودمان بدبختتر شدیم. مبادا که اینبار با دست خودمان گور دموکراسی را برای همیشه توی این کشور بکنیم و پوپولیستها تا سالها جولان بدهند تا ایران ویرانهای غیر قابل سکونت شود، بدتر از الان واقعا قابل تصور نیست.
چهارشنبه سري به نمايشگاه كتاب زدم، گرچه سه، چهار ساعت بیشتر نبودم و اتفاق دندانگیری هم ندیدم اما دیدار دوستانی مثل مجید ضرغامی، سید مهدی موسوی و ... لطف خودش را داشت. کتاب مجید ضرغامی بالخره بعد از چهار، پنج سال مجوز گرفت و با اسم "اسم این کتاب سلطنت اردیبهشت نیست" توسط انتشاراتیاش سرزمین اهورایی به نمایشگاه رسید. من از طرفداران شعرهایش هستم و خوشحالم که حالا کتابی از مجموعهی اشعارش را دارم، هرچند به قول خودش شعرهای قدیمیترش را دربر داشته باشد. سیدمهدی موسوی هم علاوه بر اینکه جمعی از بچههای شاعر کشور را توی نمایشگاه جمع کرده بود و برای چنددقیقهای هرچند کم توانستم در خدمت این دوستان باشم، یک نسخه از شمارهی چهارم و پنجم فصلنامهی غزل پست مدرن را هم برایم آورده بود. این شمارهی "همین فردا بود" با سروشکلی جدید و حجمی بیشتر منتشر شده است و شعرها، یادداشتها و مقالههای خوبی هم به همراه دارد. دوستانی که علاقهمندند که نمایندگی فروش این نشریه در شهرستانها باشند با شماره تلفن ۰۹۳۵۷۳۵۴۶۶۴ تماس بگیرند و برای اشتراک یکسالهی آن هم میتوانید مبلغ سه هزار تومان را به حساب شمارهی ۰۰۰۸۲۹۶۰۰۶۷۹۴ نزد بانک تجارت به نام سیدمهدی موسوی بریزید و بعد با همان شمارهی بالا تماس بگیرید و مشترک شوید. فعلا یکی از شعرهای خیلی خوب این شمارهی مجله را برایتان میگذارم:
دارم از تلخیِ این فاصله کمبودت را
ریختم اشک که جاری بشوم رودت را
سوختم، توی هوا پخش کنم دودت را
که فقط خواستهام آمدن زودت را
توی دنیای ِ خدا چیز غمانگیزی نیست
خواب بد دیدهای انگار گلم! چیزی نیست
شهر خالی شده از بودن تو مخصوصا
اجتماع همهی غربت دنیا در من
چادر لخت که چسبیده به تنهایی زن
راه باریک تو را رفتن و دلتنگ شدن
یادمان رفت که از بوسه به بستر برسیم
یادمان رفت به یک آخر بهتر برسیم
کندم از خنده خودم را و به غم چسبیدم
به هوای شب تو چند قدم چسبیدم
تکه تکه شدم و باز به هم چسبیدم
عکس برگشتگی ات را به خودم چسبیدم
هیچکس فکر نمی کرد تو یارم باشی
مرد خوبی شو و برگرد ، کنارم باشی
خبری نیست درون من ِ بیرون از تو
مثل سابق شده لیلای ِ تو مجنون از تو
اشک می ریزم و می ترسم از این خون از تو
نامه ی آخری ات آمده ، ممنون از تو
گفته ای زود نمی آیی و مجبوری که…
و دلت تنگ شده راستکی… جوری که…
دارم از هوش / نمی رفتی و در آغوشم ↓
خواب می دیدی و آهسته کسی در گوشم ↓
شعر می خواندی و می فهمیدم بی هوشم
دستهای تو و گرمای تو را می پوشم
جیغ زد در بغل ساکت من پیرهنت
پا شدم باز هم از خواب تو و آمدنت
فکر می کرد به تنهایی ِ در این کابوس
بخت برگشته ی من در تن یک تازه عروس
خسته از رفتن و از آمدن ِ تو مآیوس
منتظر بود ببیند که تو… اما افسوس
توی دنیای خدا چیز غم انگیزی نیست
خواب بد دیده ای انگار گلم چیزی نیست
(لیلا اکرمی)
رو علم بر مصر زن وز چاه کنعان درگذر*
1) جز مواردی اتفاقی پیگیر محبوبترین مجموعهی تلویزیونی ایرانیها در چند سال اخیر نبودم و برای همین تازه فهمیدم که هفتهی پیش مجموعهی تلویزیونی «یوسف پیامبر» یا همان یوزارسیف محبوب ایرانیها تمام شده است، برای همین با یک هفته تاخیر نسبت به پایان آن به بررسی موسیقیاش میپردازیم. شاید بیش از چهار، پنج بار موفق نشدم این سریال را ببینم و قطعا این هم از کم سعادتی ما در همراهی با مردم فرهنگ دوستمان بوده است. بههرحال هدف ما در این نوشته بررسی کیفیت سریال نیست، قرار است در مورد موسیقی این مجموعه به آهنگسازی پیمان یزدانیان بنویسیم، گرچه نمیتوان از کیفیت کلی یک مجموعه در زیرشاخههایی از آن که تاثیر مستقیمی بر هم دیگر دارند گذشت.
2) پیمان یزدانیان آهنگسازیست با سابقهای مشخص و قابل اعتنا. او آهنگسازی موفق در دو دههی اخیر سینمای ما بوده است و خوشبختانه با توجه به این که چهار آلبوم موسیقی از ساختههای مختلف سینمایی او منتشر شده است، امکان قضاوت و تحلیل در مورد ساختههای موسیقیایی او را آسانتر مینماید. استقبال هنردوستان از این آلبومها هم قابل توجه است، گرچه فکر میکنم در مواردی از آنها شنیدن موسیقی در یک پکیج جدا از تصویر باعث لذت بردن از آن شده است و همان موسیقی بر روی پردهی سینما بضاعتی که در آلبوم دارد را به ما نشان نداده بود. خوب این قطعا یک اشکال در فرآیند موسیقی فیلم است، گرچه این اتفاق فقط در اندکی از تجربیات پیمان یزدانیان قابل لمس است.
3) اگر قرار باشد مستقیم به اصل قضیه بپردازیم باید بگویم که پیمان یزدانیان در مجموعهی «یوسف پیامبر» موفق نبود. این عدم موفقیت دلیلی بر کم کاری او یا ضعیف بودن موسیقیاش در این مجموعه نیست. شاید بشود دلایل مختلفی را برایش پیدا کرد که بعد از گپ و گفت با خود او امکانپذیر است. در مجموعه ای مثل یوسف پیامبر که یک مؤلفهی بسیار پررنگ به اسم تاریخی بودن را با خود دارد و تقریبا همهی قسمتهای آن در زمان و جغرافیای مشخصی میگذرد، کم توجهی به موسیقی بومی، ملودیها و سازهای آن گسترهی تاریخی و جغرافیایی باعث از دست دادن قسمت عمدهای از ظرفیتهای موسیقی برای همراهی با تصویر و قصه میشود. متاسفانه بیتوجهی به این مسئله ضربهی بزرگی به موسیقی پیمان یزدانیان زده است. میگویند اولین فرهنگ عظیمی که کل جامعه خود را با جادوی موسیقی و رقص درآمیخت، مصر باستان بود. مصریان باستان از زندگی به تمامی استفاده میکردند و در مصر باستان جشنی برگزار نمیشد، مگر اینکه در آن موسیقی و رقص وجود داشت. مصر با توجه به چنین تمدن کهنی که دارد سرشار از ملودیها و سازهایی در موقعیتهای مختلف تاریخیست. از آهنگسازی با مطالعه و باسواد مثل پیمان یزدانیان انتظار میرفت توجه بیشتری به این موضوع بکند.
4) یزدانیان در اکثر تجارب سینماییاش نشان داده است که علاقهی زیادی به استفاده از فواصل و هارمونیهای مدرن در موسیقی دارد. این مسئله با توجه به تسلط او به موسیقی کلاسیک و حال و هوای فیلمهایی که در کارنامه دارد باعث موفقیتش در کارهای قبلی بوده است. اما در مجموعه ای مثل «یوسف پیامبر» که پربینندهترین سریال سال های اخیر تلویزیون بوده است و قطعا پیشبینی این موضوع هم از ابتدای ساخت آن میرفته است، استفاده از المانها و موتیفهای موسیقی مدرن برای تودهی مردم ایران که گوش موسیقیایی بسیار ضعیفی دارند، باعث پسزدگی و عدم جذابیت میشود. گذشته از این نبود یک ملودی مشخص و پررنگ که بار اصلی موسیقی را به دوش بکشد و سایر قسمت های موسیقی را به هم پیوند بدهد، مخصوصا در کشوری که مردمش درکوچه و بازار تا مدتها موسیقیهای مورد علاقهشان را با سوت و دهن و ... میزنند میتواند یک نقطهی ضعف باشد. «روزی روزگاری»، «امام علی»، «سربداران»، «ولایت عشق» و ... نمونه هایی از موسیقیهاییاند که بهخاطر داشتن یک ملودی پررنگ در مجموعه یا تیتراژ، توانستند به حافظهی مردم راه باز کنند. شاید در خیلی از موارد از نظر موسیقیایی موسیقی «یوسف پیامبر» پیچیدهتر و پربارتر باشد، اما میشود این سوال را مطرح کرد که آیا وظیفهی آهنگساز یک مجموعهی پر بینندهی تلویزیونی نوشتن قطعات موسیقیایی بسیار قوی و آنچنانیست یا همراهی با تصویر و کمک به آن برای ماندگاری احساسیاش در ذهن مخاطب؟
5) تنظیمکنندهی تیتراژ پایانی «یوسف پیامبر» بردیا کیارس بود. پیمان یزدانیان دلیل این کار را تلاش برای آشتی دادن موزیسینها با هم و تلاش برای انجام دادن یک کار گروهی موفق میداند. اما اینکه آیا این حرکت هم موفق بوده است یا نه جای بحث دارد. نه تنها تیتراژ سریال بلکه اکثر قسمتهای آن هم از قطعات موسیقیایی بسیار خوبی تشکیل شدهاند که کمترین ارتباط را با تصویر دارند. نمیدانم استفاده از ساز پیانو در تیتراژ این سریال بهخاطر این بوده است که پیمان یزدانیان نوازندهی توانای پیانوست یا توجیه تصویری و موسیقیایی دارد؟ تا جایی که من میدانم پیانو سازیست که عمرش به زمان زندگی حضرت یوسف نمیرسد، از نظر جغرافیایی هم که متعلق به اروپاست، نه مصر باستان. ما سازهای بادی و کوبهای بسیاری داریم که هنوز هم که هنوز است بدوی بودن خودشان را حفظ کردهاند. علاوه بر این باتوجه به اینکه مصر کشوری در شمال افریقاست و سازهای افریقایی زیادی هستند که وارد موسیقی دنیا شدهاند، استفاده از آنها میتوانست حالوهوای آن روزگار را تداعی کند. برخی محققین معتقدند احتمال وجود نوعی نی (البته نه نی عربی مرسوم و رایج امروز) که سوراخهای کمتری داشته است در زمان مصر باستان وجود دارد. گذشته از این سازهایی مثل لیر و هارپ در هرجایی که استفاده میشوند میتوان حال و هوای بدویت را در آنها جستجو کرد؛ لیر بیشتر این خصوصیت را دارد و هارپ کمتر. از دیگر سازهایی که میگویند با مصر باستان نزدیکی دارند میتوان به صدای چنگ، عود، طبل، فلوت، دایرهزنگی، قاشقک و سنج اشاره کرد. به عنوان نمونه در فرهنگ قديمي سومر عود يک آلت موسيقي شناخته شده نبوده است ولی تصاویری از مجسمههای مصر باستان وجود دارد که نوازندگانی را با سازهایی شبیه «عود» و «دایره زندگی» نشان میدهد. مي توانيم بگوييم که وجود عود و وجود تمدن موسيقي مصر تقريباً همزمان بوده اند. عود رايج ترين سازي بوده است که در مهماني ها و نيز مراسم مذهبي نواخته مي شده است. از اين ساز براي آوازهاي مذهبي نيز استفاده مي شده است. «هيرودوس» تاريخ نويس يوناني، به نوازندگان مصري اشاره ميکند که روي عرشهی يک کشتي مينشستند و در طول مسير رودخانه نيل ساز ميزدند. دانشمندانی مثل ارسطو، اقلیدس و فارابی هم در مورد موسیقی آن روز و روزگار تحقیقات زیادی دارند. البته این دانشمندان بیشتر در مورد موسیقی یونان و موسیقی عربی تحقیق کردهاند، اما از دل تحقیقات آنها میتوان کلیدهایی را هم در مورد موسیقی مصر باستان پیدا کرد. به درستی سریال «یوسف پیامبر» چرا از چنین فرهنگ غنیای بیبهره مانده است؟
6) در سابقهی تصویری ما فیلمهایی مثل لورنس عربستان یا محمد رسولالله (ص) هم وجود دارند که آهنگساز توانایی مثل موریس ژار با تحقیق و تاکید بر موسیقی بومی و استفاده از ارکستر بزرگ موسیقی کلاسیک شاهکارهایی را در عرصهی موسیقی و تصویر خلق کرده است. اینها فقط برای یادآوری این است که نوشتن موسیقی خوب منافاتی با استفاده از موسیقی بومی و تاریخی ندارد.
7) همانطور که در ابتدا گفتم پیمان یزدانیان آهنگساز تواناییست و قطعا برای این سریال هم کمفروشی نکرده است. این را از زیبایی قطعاتی که نوشته است میشود فهمید. اما بحث ما بیشتر حول این بود که آیا این قطعات زیبا نسبتی هم با تصویر و سریالی اینچنینی داشتند یا نه؟ گذشته از این استفادهی پرحجم از موسیقی در خیلی قسمتهای سریال هم باعث شده بود که گوش شنونده اذیت شود و دیگر حوصلهای برای لذت بردن از آن نداشته باشد. دیگر این موضوع ارتباطی به پیمان یزدانیان ندارد، بلکه به مونتور، صداگذار و کارگردان برمیگردد که خواستهاند ضعفهای سریال را در تصویر با موسیقی شلوغ و زیاد بپوشانند.
|
|
|
|
*عنوان مطلب مصرعی از خواجوی کرمانی
پينوشت: منتشر شده در صفحه ۱۲ روزنامه اعتماد ملي ۵شنبه ۲۴ ارديبهشت ۸۸.
ای ن
!
فکر کنم امروز از خستگی تلف شوم. اما حال روحیام يكجورهايي خوب است! خوب است ديگر. بهشما چه چرا؟ حسوديتان ميشود اينجا ناله كم دارد؟ اين هم در ادامهي آن خلاف جهت آب شنا كردن است. وقتي همه مينالند شبيه همه نبودن خودش كلي انگيزه است! البته بعضی مواقع مثل دیروز يك راز هم در اين بين ميتواند موثر باشد. که ۳.۳۰ شب خوابیده باشی و بتوانی ۹.۳۰ صبح بیدار شوی و با انرژی ادامه دهی. تا الان که تازه یک روز پرکار دیگر را بدون خواب آغاز می کنم!
...و ديدم که تمدن يعني دشنام يعني کينه، نفرت... ديدم خويشاوندان من نيز در ديوار چين مدفون شدهاند. آنجا که بردگان بايد کار ميکردند و هر بردهاي که نمیتوانست بار سنگين اين سنگها را بکشد بلافاصله فرمان ميآمد براي جنازه او که در جلد اين ديوار بگذارند و رويش را ماله کنند و اين چنين ديوار عظيم چين ساخته شد و همه تمدنها و همه ديوارها و بناهاي عظيم بشري...
(دکتر علي شريعتي)
۱) این ترانهی بابک را بهطرز عجیبی دوست دارم. یکی از بهترین ترانه هایش است و به زودی در آلبوم خوانندهای به اسم کاوه منتشر خواهد شد. در این ترانه حامی هم همراه کاوه خوانده است و ملودی و تنظیمش هم با حامی عزیز بوده که به واقع خوب از پس کار برآمده است.
من دیگه دیوونه نیستم، خوب ِ خوبم نازنینم
دیگه رویایی ندارم، حتی خوابم نمیبینم
من دیگه دیوونه نیستم، یهکمی فقط شکستهم
این روزا از بس که مُردم، دیگه از زندگی خستهم
(بابک صحرایی)
۲)
شب ِ دلواپسیها هرقدَر کوتاهتر بهتر
که شاعر در شب ِ موهای تو گمراهتر بهتر
برای شانههای شهر متروکی شبیه من
تکانهای گسل یکدفعهتر ناگاهتر بهتر
چه فرقی میکند من چند سر قلیان عوض کردم؟
برای قهوهچیها مرد خاطرخواهتر بهتر
نفهمیدی که روی بیت بیتش وزن کم کردم
نوشتی شعرهایت شادتر، کم آهتر، بهتر
نه این که قافیه کم بود... نه، در فصل تابستان
غزل هم مثل دامن هرقدَر کوتاهتر بهتر
(حامد عسگری/ خانمی که شما باشید/ انتشارات شانی)
پینوشت: عنوان پست مصرعی از حامد عسگریست!
مطمئنم وقتی پپ گواردیولا در دقیقهی ۸۷ بازی امشب چلسی - بارسلونا به سمت گاس هیدینک رفت و او را بغل کرد به گاس بزرگ گفته است: "خودت بگو چکار کنیم!" امشب استیصال از سر و روی بارسلونا و پپ میریخت! برای اولینبار در عمرم دوست داشتم تیم محبوبم ببازد، گرچه بعد از گل اینیستا نیم متر از زمین جدا شدم! فکر نمیکنم کسی در بهترین مربی دنیا بودن گاس هیدینک شک داشته باشد، او از روسیهی بیعرضه و بیمهره آن تیم رویایی جام ملتها را ساخته بود و حالا با چلسی این چنین پر صلابت بازی میکند و تیمی مثل بارسولانا را که در ۵۸ بازی ۱۴۹ گل زده بود نزدیک به ۱۸۰ دقیقه در حسرت گل میگذارد. گذشته از این فکر نمیکنم هیدینک، آبراموویچ، بازیکنان و طرفداران چلسی به این زودیها آن داور چاق بیعرضهی نروژی را ببخشند! حداقل دو پنالتی مسلم چلسی را نگرفت و جریان بازی را به کل عوض کرد! حالا منتظر فینال رم میمانم تا بارسلونای عزیز انتقام آرسنال محبوبم را از منچستر کثیف بگیرد. همیشه از منچستر بدم میآمده، مثل یونتوس و بایرن مونیخ و حتی بیشتر از آنها! امیدوارم تیری آنری بزرگ هم به آن بازی برسد که امشب جایش خیلی خالی بود!
پینوشت۱: پسر داییام هادی همیشه حرف جالبی میزند. میگوید این اینیستا پیامبر است از بس چهرهاش نورانیست! راست میگوید ها! عکسش را ببینید!
پینوشت۲: یادداشتم در مورد موسیقی فیلمهای "وقتی همه خوابیم" و "سوپر استار" در صفحهی ۱۵ شماره امروز روزنامه اعتماد ملی (پنج شنبه ۱۷ اردیبهشت).
پینوشت۳: مزدک یک کارهایی میکند که شاید بشود کمکش کنیم.
پینوشت۴: یک ترانه نوشتهام که خودم در حیرتم! چیز عجیبی شده. حس عجیبیست! رو نمایی نمیکنم، شاید اتفاقات جالبی برایش افتاد و بعد...
(گالیله)
قرصها بوی مرگ میدادند
تو ولی باز ادامه میدادی
من که سگمست بودمو سرحال
منتهی میشدم به آزادی
شهر درگیر خستگی بود و
ماه دور زمین نمیچرخید
گالیله گرچه نئشهباز نبود
تلخی ِ درد را که میفهمید
من نفهمیده بودم آغوشت
انتهای جهان و هستی نیست
واژههای همیشه بیدارم
اعتبارش به نئشه-مستی نیست
تو شبیه خیال من بودی
من به دنبال گرمی آغوش
سرد هستم تو هم که سردتری
تن من را به جای رخت بپوش
توی این کفشهای بیراهی
مثل یک ماه مست میمیرم
تو به دنبال جفت هستی و من
دستهای تو را نمیگیرم
تب به دور لب تو میچرخد
باد دنبال مرد میگردد
گالیله عاشق تو میشود و
نئشه دنبال گرد میگردد
(میثم یوسفی/ مرداد ۸۶- فروردین ۸۸)
پینوشت۱: اين يك بازگشت است به دوراني كه با یک سری از دوستان بنای متفاوت نویسی را گذاشتیم. بعدها خیلیها "صفر"شان را از همینجا شروع کردند و جلسات شعر و ترانه هم دلیلی شد که بسیاری برای جلب توجه هم که شده راه ناصافتر را انتخاب کنند. اما ما که اینطرفی آمده بودیم راه رفتن توی هر مسیر دیگری را هم بلد بودیم، گرچه گاهی دوستان عاشقانههای ما را فراموش میکردند، اما حالا فکر میکنم همه بدانند که هرکس بتواند در هر ژانری درست بنویسد تواناتر است. راه میانبر همیشه بهترین راه نیست. خیلیها توانایی نوشتن یک عاشقانهی ساده و سالم، اما پر از لحظه و کشف را ندارند و کجروی را پیش میگیرند. همین باعث میشود از اجرا و موسیقی هم دور باشند و پس از مدتی هرکسی که ترانه ای را به اجرا میرساند دشمن خیالیشان شود. به هر حال، مرور گذشتهها گاهی برای خود آدمی هم جالب است! شروع این ترانه از دوسال پیش بود و عید امسال که دلم برای این مدل نوشتن تنگ شده بود کاملش کردم. گرچه مدتهاست که ساده نویسی و نوشتن برای اجرا را دلپذیرتر و سختتر از به قولی "متفاوت"نویسی یافتهام، اما هنوز جنون این تجربهها را هم به اندازهی خودش دوست دارم.
پینوشت۲: علاقه ای به موسیقی رپ ندارم، اما هرگز موضعی در قبالش نخواهم داشت. دوستان زیادی دارم که سلیقهشان را در رپ میبینند و برای من هم محترماند. هر کسی راه خودش را برود بهتر است، هرگز کسی جای کسی را تنگ نکرده است و کار خوب هم روی زمین نمیماند. بههرحال! اگر پیگیر موسیقی رپ هستید ترانهی جنگ را با صدای دوست خوبم نیما از اینجا داونلود کنید.
پینوشت۳: دو آلبوم پر سر و صدای بنیامین و سیروان خسروی اتفاق خوبی برای موسیقیست. حداقل از این جهت که مردم را دوباره با فروشگاههای موسیقی آشتی میدهد. در فرصتی مناسب در مورد این دو آلبوم خواهم نوشت.
از این به بعد هر هفته در صفحهی ۱۸ پنجشنبههای روزنامهی اعتماد ملی مطلبی در مورد موسیقی فیلم خواهیم داشت. اولین یادداشتم راکه در شمارهی دیروز منتشر شده بود بخوانید:
(روی نت یک قاب کهنه)
درحال گوش دادن موسیقی فیلم «خاطرات یک گیشا» به آهنگسازی جان ویلیامز هستم و در ذهنم لحظات و قابهای زیبای فیلم وول میخورند که پیشنهاد میشود از این به بعد اینجا ستونی برای موسیقی فیلم داشته باشیم. یکی از پیچیدهترین، جدیترین و مهمترین شاخههای موسیقیو از بیتریبونترینهایش. شاید همین بيتریبون بودن و عدم نقد و بررسی درست در این زمینه باعث شده است که در سالهای اخیر بیشترین آفتها را شاهد باشد. نقد درست موسیقی چیزی که همیشه آهنگسازان این حیطه هم به دنبالش بودهاند و هرچه بیشتر گشتهاند، کمتر یافتهاند. البته این کمتوجهی به موسیقی فیلم مختص مطبوعات ایران نیست، دستاندرکاران سینما هم لطف زیادی به موسیقی فیلم داشته و دارند! انگارحتی اگر همه فیلمهای ایران میلیاردی شوند، فرقی به حال موسیقی نمیکند. این دیگر یک بدعت شده است که یک هفته مانده به اکران یا جشنواره سراغ آهنگساز بیایند و یکسری راش نصفه و نیمه تحویلش دهند و با کمترین هزینه موسیقی بخواهند. خاطرم هست چندی پیش دوست آهنگسازی که قطعا یکی از پنج، شش آهنگساز باسواد و کار درست عرصه موسیقی فیلم است دچار افسردگی شده بود، چرا؟ چون بعد از اینکه 30 سال از زندگیاش را به آنالیز موسیقیهای هورنر و فیلیپ گلس و موریکونه و جان ویلیامز و ... صرف کرده بود، برای موسیقی فیلم مقاله نوشته و ترجمه کرده بود، روی هارمونی موسیقی و تصویرمطالعه کرده بود و از همه مهمتر 8 سال توی آلمان موسیقی خوانده بود، حالا گیر تهیهکنندهای افتاده بود که از او می خواست یک موزیک بنویسد که مثل صدای ضربه قاشق به پشت قابلمه باحال و حجیم باشد و یکی ازترانههای جواد یساری را هم بازسازی کند که بازیگر نقش اصلی فیلم بهرغم یک و نیم دانگ صدایش اصرار زیادی به خواننده شدن دارد، بیاید و بخواند. حقیقت همین است! اگر چرخه اقتصادی سینما هم درست شود، با کجسلیقگی و بیسوادی موسیقایی کارگردانها و تهیهکنندهها چه کنیم؟ از معروفترین و باشعورترین کارگردان گرفته تا تهیهکننده فیلمفارسیهای قرن بیست و یکمی، تقریبا همه در مورد موسیقی حداقل شناخت و معلومات را هم ندارند. البته این بیسوادی موسیقایی از جامعهای سرچشمه میگیرد که به قول کامبیز روشنروان یک نوازنده حرفهایاش تازه به اندازه یک شهروند عادی اروپایی که از ابتدای دوران تحصیلات ابتداییاش موسیقی کار کرده است موسیقی میداند. حضور جوانهای تحصیلکرده و کاربلد یک اتفاق بسیار خجسته است، ولی انگار در سینمای تجاری ما به خاطر عدم آگاهی تهیهکننده و کارگردان به موسیقی یا بهخاطر مسائل مالی، استفاده از نابلدان و تازهکارها به یک رویهتبدیل شده است. حتی بعضی از تهیهکنندهها با یک آهنگساز قرارداد یکیا چند ساله میبندند و در مقابل با حداقل قیمت و کیفیت برای فیلمشان موسیقی ساخته میشود. بعضیها هم از صداگذاری که رفیقشان است گرفته تا پسر و پسرخاله و دوست و رفیق که یک کیبورد را هم به سختی مینوازد دعوت میکنند به حیطه آهنگسازی سینما وارد شود. در سینمای غیر تجاری هم به علت مسائل مالی سعی میشود هزینه کمتری برای موسیقی اختصاص پیدا کند و این مساله به کیفیت موسیقی صدمه میزند. بیاعتمادی فیلمسازان موسوم به جشنوارهای مثل کیارستمی، پناهی و... به موسیقی هم که سالهاست ادامه دارد. همه اینها هم نباشد مشکلات سختافزاری مثل استودیوهای صدابرداری، نوازنده خوب، سیستم پخش سینماها، مشکلات آهنگساز با صداگذار و تدوینگر و... هم از دردهای قدیمی و همیشه موسیقی فیلمماست. در بین این شاید تنها راه تغییر این روند و بالاتر رفتن کیفیت کار و سلیقه، ورود پول و سرمایهگذاری به این چرخه و اعتماد بیشتر به آهنگسازان باسابقه و تحصیلکرده این عرصه است، اتفاقی که جز در بعضی از فیلمهایی که سرمایه دولتی دارند، نمیتوان آن را مشاهده کرد. موسیقیهای زیبا در سینمای ما کم نیستند، از «خانهای روی آب» و «شازده احتجاب» احمد پژمان گرفته تا «گلهای داوودی» کامبیز روشنروان. از «قیصر» اسفندیار منفردزاده گرفته تا «مدار صفردرجه» فردین خلعتبری، از «میخواهم زنده بمانم» ناصر چشمآذر گرفته تا «زادبوم» کارن همایونفر. شاید کمی حمایت و توجه بیشتر، امکان تکرار آن خاطرههای خوب را فراهم کند.
تبريك به همهي استقلاليها. تبريك به مجيد جلالي و فوتبال پاكش، انسانيتاش. تبريك به انسانيت. خدا را شكر كه حداقل براي يك روز هم كه شده كثافتها گورشان را گم كردند و لذت فوتبال سالم را درك كرديم. اميدوارم كسي از اين قهرماني در سياسيترين برههي ورزش ايران برداشت سياسي نكند.
دوست عزیزم، خوانندهی توانا، هومن جاوید عزیز پدرش را از دست داد. جز اندوه چیزی برای همدردی ندارم و این ضایعه را به هومن و خانوادهی محترمش تسلیت میگویم. مراسم بزرگداشت مرحوم هوشنگ جاوید فردا دوشنبه ساعت ۴:۳۰ تا ۶ عصر در مسجد ولیعصر واقع در خیابان وزرا جنب پارک ساعی برگزار میشود.
گاهي!
فقط گاهي!
به كوچولوها فكر ميكنيم؛
ميخنديم
و سوت ميزنيم!
گاهي!
فقط گاهي!
به خدايي كه هست و احتمال داشت نباشد
فكر ميكنيم
اميدوار ميشويم
و لبخند ميزنيم
گاهي
فقط گاهي
از خودمان بدمان ميآيد
از صداقت و رفاقت و ... كه گاهي بلاهت شده بود
از تكرار ميترسيم
حرفي نميزنيم
و به گاهيها فكر ميكنيم
مثل اين بيگاه
كه وسط ارديبهشتي كه حالمان را بد ميكرد
سرخوشيم!
جری- هیچوقت فکر نکردی به جودیت بگی؟
رابرت- به جودیت چی بگم؟ آهان، دربارهی تو و اِما. منظورت اینه که جودیت هیچوقت بو نبرد؟ تو مطمئنی؟ (مکث) نه، راستش هیچ وقت فکر نکردم به جودیت بگم. تو انگار خوب متوجه نمیشی. تو انگار متوجه نمیشی که تمام این داستان اصلن به تخمم هم نیست. درسته که یکی دوبار روی اِما دست بلند کردم، اما نه برای اینکه از اصولی دفاع کنم. این کار من نتیجهی هیچ دیدگاه (...) اخلاقیای نبوده. فقط دلم میخواسته یه فصل سیر کتکاش بزنم. تنش میخارید... میفهمی؟
(خیانت/ هارولد پینتر/ نگار جواهریان، تینوش نظمجو/ نشرني)
مدتی پیش برای دومین بار در یک سال خیانت هارولد پینتر را خواندم. وقتی به روابط بین آدمها فکر میکنم، چیز عجیبی توی مغزم وول میخورد، نمیتوانم بگویم لذت است، یکجور جنون بیتفاوت لذتبخش. نمیدانم میفهمید منظورم چیست؟ یک مرد که با همسر نزدیکترین دوستش سالها رابطه داشته، یکی دوسال پس از قطع رابطهشان با آن زن توی کافهای قرار دارد. شاید اینجا همهی جذابیتهای درام لو میرود، چون پرده های نمایش از انتها به ابتدا هستند. اما وقتی صفحهها را ورق میزنی و ا جزئیات تازهتری از آدمها و روابطشان آشنا میشوی، سرگیجه میگیری. یک لذت بیتفاوت جنون آمیز... یک چیزی که... نمیشود گفت. اسم ندارد. همانی آبسورد بودن پینتر است. همان تئاتر آبسورد. معنایش پوچی نیست. همان آبسوردی که نمیتوانند برايش واژهي جايگزين مناسبي پيدا كنند. همان خيانت... خیانت است... لذت خیانت... یک چوب دوسرگهی...
صدای مریض خوانندهی the Tiger Lillies برایم روز و شب نگذاشته است.
I'm terrible, terrible, shouldn't be allowed
To sing my songs of filth to a decent crowd
اینها قسمتهایی از ترانهی Terrible اش بود. متاسفانهی توی نت ترانه و لینکی از ترک Fisherman از آلبوم The Sea پیدا نکردم. پیدا کنید و گوش کنید. چیز عجیبیست، عجیب.