
(آرش افشار)
امروز اواخر بازی ژاپن و استرالیا بود که مجید جلالی در مقام کارشناس فوتبال تیکهي خوشگلی به دولت مکرمه انداخت، آن هم از تلوزیون ملی. قصه از این قرار بود که وقتی جلالی در مورد خستگی بازیکنان استرالیا حرف میزد دوربین تلوزیونی مربی استرالیا را نشان داد که داشت آب میخورد و خیابانی که مثل همیشه بیشتر حرفهای بیربط میزند تا باربط از جلالی پرسید به نظر میرسد مربی استرالیا هم خسته شده و جلالی جواب داد: به هرحال او هم فقط سه لیتر سهمیه دارد. گرچه اگر هم تمام شود میتواند از سهمیهی دیگران استفاده کند. کلا جلالی را دوست دارم. آدم باسواد و خوبیست. الان داشتم گفت و گو با جعفر پناهی را برای این شمارهی نشانی تنظیم میکردم. خیلی خوب شده است. حرفهایی زده که جای دیگری نزده بود. نه به این دلیل که جعفر پناهی همشهریم است ولی "جعفر پناهی انسان بزرگیست".
این ژاک پرهور عجب چیزیست. ازش چندتا شعر خوانده بودم اما تازگیها ترجمههای شاملو از شعرهایش توجهام را بیشتر جلب کرد و دارم میبینم چه شاعری بوده.
ویکی پدیا در مورد این شاعر نوشته است: "ژاك پرهور(۱۹۰۰-۱۹۷۷) شاعر و فیلمنامهنویس فرانسوی بود. شعرهای او در جهان فرانسهزبان بسیار رایج است و در کتابهای درسی این زبان بسیار نقل شده است. او در نوئی سورسن در نزدیك پاریس دنیا آمد. با دیدن فیلمهای چارلی چاپلین، شیفته سینما شد و بعدها برای كارگردانهایی مثل ژان رنوار، کلود اوتان لارا و مارسل کارنه فیلمنامه نوشت. از آن طرف، پای ثابت محفل سورئالیستها بود. بالوئی آراگون و آندره برتون میگشت و شعر میگفت. شعرهایی كه همیشه تا زمان مرگش، ۱۹۷۷، و بعد از آن خوب فروش میرفت و زیاد خوانده میشد."
دو شعر از پرهور با ترجمهی شاملو:
۱ - برای تو ای یار
رفتم راستهی پرندهفروشها و
پرندههایی خریدم
برای تو ای یار
رفتم راستهی گلفروشها
و گلهایی خریدم
برای تو ای یار
رفتم راستهی آهنگرها و
زنجیرهایی خریدم
زنجیرهای سنگینی برای تو ای یار
بعد رفتم راستهی بردهفروشها و
دنبال تو گشتم
اما نیافتمات ای یار
۲ - خانوادگی
مادر میبافه
پسر میجنگه
به نظرِ مادره این وضع خیلی طبیعیه.
- پدره چی؟ اون چیکار میکنه؟
- پدره کار میکنه :
زنش میبافه
پسرش میجنگه
خودش کار میکنه
به نظر ِ پدره این وضع خیلی طبیعیه.
- خب پسره چی؟
پسره اوضاعو چهجور میبینه؟
- پسره هیچچی، هیچچی که هیچچی:
پسره، ننهش میبافه باباش کار میکنه خودش میجنگه
جنگ که تموم شد
تنگِ دلِ باباهه میچسبه به کار.
جنگ ادامه پیدا میکنه و مادرهام ادامه میده: میبافه
پدرهام ادامه میده: کار میکنه
پسره کشته شده، دیگه ادامه نمیده.
پدره و مادره میرن گورستون
به نظرِ پدره و مادره این وضع خیلی طبیعیه
زندگی ادامه داره.
زندگی با بافتنی جنگ کار
با کار جنگ بافتنی جنگ
با کار کار کار
زندگی
با گورستون.
پینوشت :
هفت شعر دیگر از ژاک پرهور با ترجمهی مریم رئیس دانا
چهار شعر از ژاک پرهور دکتر محمدتقی غیاثی - پرویز ناتل خانلری
نمیدانم چندمین بار و از چندمین نفر بود میشنیدم: "چرا خودتو جدی نمیگیری؟ چرا ترانههاتو جدی نمیگیری؟ من وقتی به سن و سال تو بودم اگه این ارتباطها رو داشتم همهی دنیا رو فتح میکردم. الان سنم از سی گذشته و میبینم تازه اینجام. اما تو هنوز خیلی وقت داری و ارتباط کافی هم داری. کارتم که خوبه. واسهم عجیبه چرا ترانه رو جدی نمیگیری ..."
جوابی ندادم اما شاید باید میگفتم : عزیز، دور و برمان آنقدر پر از آدمهای جدیست که وقتی برای ما نمیماند. آدمهایی که خیلی بیشتر از اندازهشان فکر میکنند مهماند و عوض ما هم جدی هستند. با خودشان خوب حال میکنند و دنیا مال آنهاست. برای من همین که سرم را انداختهام پایین دارم زندگیام را میکنم و حاشیهای ندارم و ادعایی هم ندارم کافیست. هیچوقت هم حاضر نبودم و نخواهم بود به هر قیمتی کار کنم. ترانه هم فقط بخشی از چیزهاییست که در زندگی برایم مهم است وگرنه از ترانه هم مهمتر کم نداریم! حتی بعضی وقتها به سرم میزند این نوشتهی "شعرها و ترانههای ..." را کلا حذف کنم. از عسد به اینور هم که خدا را شکر فقط یک عدد ترانه گفتهام!!
توي دستاي نجيبت
عكس ماه پيشوني داري
واسه پيدا كردن جاش
دنيا رو نشوني داري
ماه پيشونیِ تو قصه
فكر بيداری تو خوابه
خورشيد هفت آسمون نيست
عكس خورشيد تویِ آبه
از خواب قصه بلند شو
اسب چوبيتو رها كن
ماه پيشوني مال قصهست
مرد من منو صداكن
اگه از افسانه دورم
اگه ماه پيشوني نيستم
اگه با زمين غريبه
اگه آسموني نيستم
واسه خواب خستگيهات
مثل يك قصه لطيفم
به صداقت تو مؤمن
مثل قلب تو شريفم
-ایرج جنتی عطایی-
این ترانهی مرد موسفید و بزرگ قلب ترانه را خیلی دوست دارم. خیلی خیلی زیاد. به طرز عجیبی با آن همذات پنداری دارم و اصلا هم به نظرم ترانهی صرفا زنانهای نیست. ملودی و تنظیم واروژان هم واقعا برای خودش شاهکاریست. یاد حرفهای استاد پژمان در بارهی واروژان افتادم. "میگفتم واروژ این آکوردها رو از کجا میآری؟ میگفت نمیدونم... واروژ در احساس فوقالعاده بود."
پینوشت : اصل ترانه
(ژاک پرهور Jacques Prevert)
دست من باشد می خواهم كمي بيش تر فكر كنم يا اصلا فكر نكنم. دست من باشد مي خواهم از اين به بعد يا فقط دنيا شكلی باشد كه دوست دارم يا اصلن نباشد. دست من باشد می خواهم حقيقت ها را نبينم و مثل همه ی لحظاتی كه گذشته اند همانطوري زندگي كنم كه دلم مي خواسته و همان طوري تصور كنم كه دوست داشتم باشد... دست من باشد مي خواهم همه چيز آبي باشد و همه ي بدی ها خوبی. دست من باشد مي خواهم فكر كنم همه راست مي گويند و همه با انصاف اند و همه تو را به خاطر خودت می خواهند نه منفعتی که برای شان داری و نه فقط مواقعی که به دردشان می خوری. دست من باشد می خواهم فکر کنم همه به هم احترام می گذارند و این احترام گذاشتن چه قدر مساله ی مهمی ست... ولی نیست. بعضی وقت ها که از بازی خسته می شوی و می آیی مثل یک تماشاگر روی سکو می نشینی و می بینی که اتفاقات طوری نبوده اند که فکر می کردی یا دوست داشتی... بعضی وقت ها که دیگر نمی توانی مثل همیشه هر کاری برای هرکسی که دور و برت است انجام بدهی که اکثرا هم داوطلبانه بوده است و بعد می گویی آخر برای چه؟ چه کسی می فهمد و چه کسی قدرش را می داند؟ ... اصلا این ها مهم نیست، بعضی وقت ها که پیش می آید از این نگران باشی که نکند همه ی این روزها انسان ها فکر می کرده اند که خیلی زرنگ اند و خیلی می فهمند و همه ی کارهایی که کرده ای به حساب حماقت و نادانی ات و زرنگی خودشان بگذارند... بعضی وقت ها که می بینی واقعا آسمان آبی نیست... بعضی وقت ها... بعضی وقت ها... خسته می شوی! حالم خوب است. فقط خسته ام. به تان قول می دهم از فردا صبح میثمی شوم که همان قدر احمق. قول می دهم هر کاری برای هر کسی که از دستم بر بیاید انجام بدهم و اصلن هم فکر نکنم خیلی کار بزرگی کرده ام. باور کنید از ته قلبم می گویم. قول می دهم از فردا همه ی خوب بودن ها وظیفه ام باشد. اما الان از این که همه می گویند میثم چه قدر پسر خوبی ست و میثم چه قدر گل است اما واقعن نیستم و فکر می کنم بیش تر از خوب بودن یک احمقم کمی خسته ام. فقط همین.
این جا نوارِ شعرِ مرا سگ نمی خرد
دندانِ این شغال کسی را نمی درد
بی خود میانِ آیِنه ها منفجر شدم
شرطِ جناقِ سینه ی ما را که می برد؟
(اندیشه فولادوند)
پی نوشت: من هم خاموش می کنم رفیق. تو هم مثل من خسته ای رفیق. دنیای گهی ست رفیق!
وقتي داشتم ميرسيدم
وَسطايِ جاده بودي
دهنِت، كَف زده بود و
رو زمين افتاده بودي
تختم اَز پايه تكون خورد
يِهويي، عينكم افتاد
اولين ضربه رو خوردم
تو رو ديدم، فَكم افتاد
طرفاي قلّه بوديم
خودتو جهاني كردي
منو هل دادي تو دره
شوخي شهرستاني كردي
كوهنوردي پنجه ميخواد
تو خودت نداشتي اما
تو رُو كولِت كرده بودم
پرچمو كوبوندي تنها
حَرفايِ تازَمو بايد
بنويسَن تويِ تورات
بيصلاحيتِ، دستت
بياهميتِ، پاهات
زخمامو باخنده بستم
رويِ ويلچِرم، نشستم
منو 4 چشمي نيگا كُن
من، عملكردِ تو هستم
ما با هم نميرفيقيم
بسكه تو جووني، شايد
هنوزم فقط ميگي ما
گُلِ گاوزبوني ... شايد
(محمود طلوعی)
اجرای نمایشنامه بعد از هرگز در جشنواره تئاتر بانوان
نمایش نامه ی "بعد از هرگز" نوشته دوست خوبمان هاله مشتاقی نیا و به کارگردانی رویا بختیاری در ششمین جشنواره تئاتر بانوان به روی صحنه می رود. " بعد از هرگز "حکایت شش زن در فضای یک آرایشگاه زنانه است که پیرامون تنهایی، دغدغه و آرزوهای قشر آسیب پذیری از زنان جامعه است. اجرای این نمایشنامه رئال و به نوعی گروتسک ( طنز سیاه و تلخ) است.
بهاره مشیری، پانته آ میر فصیحی، نگار منظمی ، طناز خاک نژاد، بهجت ولیان و شایسته ایرانی در این نمایش به ایفای نقش می پردازند. رضا شاپورزاده طراحی صحنه را به عهده دارد، آرش رحمانی آهنگ ساز و طراح لباس شراره احمدی است. این نمایشنامه در بهار 84 از سوی انتشارات توفیق آفرین منتشر شده و در پاییز 85 در خانه تئاتر روخوانی شده بود. زمان و مکان اجرای" بعد از هرگز" در جشنواره تئاتر بانوان :
21 تیرماه ( پنج شنبه ) ساعت 18 در فرهنگسرای ارسباران
22 تیرماه ( جمعه) ساعت 20:30 در تماشاخانه مِهر حوزه هنری
پسر دایی ام حامد ذبیحی هم چند تا اجرا در خانه ی هنرمندان دارد که فکر می کنم به همین جشنواره مرتبط است اما الان دقیقا نمی دانم کی و کدام تئاتر!
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما چیزی خوابم را آشفته کرده است
در دو طاقچه ی روبه روی ام شش دسته خوشه ی زرد گندم چیده ام
با آن گیس های سیاه و وِزوِزِ پریشانشان
کاش تنها نبودم
فکر می کنی ستاره ها از خوشه ها خوششان نمی آید؟
کاش تنها نبودی
آن وقت که می تواستیم به این موضوع و موضوعات دیگر این قدر بلند بلند بخندیم تا همسایه هامان از خواب بیدار شوند
می دانی ؟
انگار چرخ فلک سوارم
انگار قایقی مرا می برد
انگار روی شیب برف ها با اسکی می روم
مرا ببخش
ولی آخر چگونه می شود عشق را نوشت؟
می شنوی؟
انگار صدای شیون می آید
گوش کن!
می دانم که هیچ کس نمی تواند عشق را بنویسد
اما به جای آن می توانم قصه های خوبی تعریف کنم
گوش کن!
یکی بود یکی نبود
زنی بود که به جایِ آبیاریِ گلهای بنفشه
به جای خواندنِ آوازِ "ماه خواهر من است"
به جای علوفه دادن به مادیان های آبستن
به جای پختن کلوچه شیرین
ساده و اخمو
در سایه بُته های نی شکر نشسته بود و کتاب می خواند
صدای شیون در اوج است
می شنوی؟!
برای بیان عشق به نظر شما کدام را باید خواند؟
تاریخ یا جغرافی؟
می دانی ؟
من دلم برای تاریخ می سوزد
برای نسل ببرهایش که منقرض گشته اند
برای خمره های عسل اش که در رف ها شکسته اند
گوش کن!
به جای عشق و جستجوی جوهر نیلی
می شود چیزهای دیگری نوشت
حق با تو بود
می بایست می خوابیدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هایند
می دانی؟
از افسانه های قدیم چیزهایی در ذهنم سایه وار در گذر است
کودک
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم می خواهد همه داستانهای پروانه ها را بدانم
که بی نهایت بار
در نامه ها و شعرها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نویسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور کن
آن ها در اندیشه ی چیزی مبهم
که انعکاسِ لرزانی از حس ترس و امید را
در ذهن کوچک و رنگارنگ شان می رقصاند به گل ها نزدیک می شوند
یادم می آید
روزگاری ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه های وحشی را یک دسته می کردم
عشق را چگونه می شود نوشت
در گذر این لحظات پرشتاب شبانه
که به غفلتِ آن سوال بی جواب گذشت
دیگر حتی فرصت دروغ هم برایم باقی نمانده است
وگرنه چشمانم را می بستم و به آوازی گوش می دادم که در آن دلی می خواند
من تو را
او را
کسی را دوست می دارم
(حسین پناهی)
ما تویِ کوه ها کبک بودیم
تو آشغالا کلاغ شدیم
این شهر بزرگ بود واسه مون
زانو زدیم، چلاق شدیم
مگه نگفتم حیدر؟! مگه نگفتم بهت؟
شهری مثِ استامبول می بلعه جَلدیِ ما رو
مگه نگفتم؟ حیدر! بگو مگه نگفتم
این شبایِ بی شرف می فروشن آدما رو
پر از امید بودیم ولی
واسه راکی مزه شدیم
عاشقی قدِ ما نبود
هرزه شدیم، هرزه شدیم
مگه نگفتم حیدر؟! مگه نگفتم بهت؟
شهری مثِ استامبول می بلعه جَلدیِ ما رو
مگه نگفتم؟ حیدر! بگو مگه نگفتم
این شبایِ بی شرف می فروشن آدما رو
(دیوارها سخن نمی گویند / احمد کایا / ترجمه ی یغما گلرویی و آیدین آقاخانی)
< ...کوبیدن میخ طویله ی زنجیرش به زمین برای او عادی شده بود. همیشه دیده بود وقتی که لوطی آن را تو زمین فرو می کرد او دیگر همان جا اسیر می شد و همان جا وصله ی زمین می شد. عادت و ترس او را سر جایش میخ کوب می کرد. گاه احساس می کرد که میخ طویله اش شل است و تو خاک لق لق می زند. اما کوششی برای رهایی خودش نمی کرد. اما حالا یک جور دیگر بود. حالا می خواست هرطوری شده آن را بکند...>
(انتری که لوطی اش مرده بود / صادق چوبک)
(چایی بریز واسه آقا)
همشو می گم یه جا بخر
از ملک و لوازم و آدمای توش بگیر
تا این ماشین که اُکازیونه
فنی سالم موتور تازه تعمیر
صاحبش عمرشو داد به شما
تو تصادف به خاطر انحراف به چپ
میگن این محله ناامن شده
الان وقت معاملهس حالشو ببر
من این مِلکو خوب میشناسم
اوه.. از قدیما دورهی طفولت
جون می ده واسه کاسبی
کلنگی ....قابل.... سکونت
(گروه کیوسک / آرش سبحانی)
به این ترانه حسودی م می شود!!! خیلی هم زیاد!! آرش سبحانی عزیز پسر فهمیده ای است و این حسودی ام را بیشتر می کند.
می دانید تمام شدن همه ی رویاهایی که یک عالمه برایشان دویده ای و جان کنده ای و مُرده ای و زنده شده ای و ... نمی فهمم یعنی چه؟! اما دوست دارم بفهمم که برای دوستانم که از امروز و همین لحظه نه رویایی دارند و نه فرصت دوباره ای برای رویا ساختن و زندگی کردن چقدر دارد سخت می گذرد. حداقل چهار پنج تا از دوستان خوبم از ساعت ۶ امروز(دیروز) بی کار شدند و همان لحظات اولی هم که هم میهن توقیف شد و خبرش آمد بیشتر با آرش افشار و مسعود بهارلو داشتیم می خندیدیم و باور نمی کردیم! آخر یعنی چی؟! تا کی باید این همه تجربه ی مزخرف و بی منطق و بد بکنیم و بگوییم "عیبی ندارد، این مسیری ست که تا تکامل باید پیمود." اما واقعا تا کی؟ تا کی الکی دل خودمان را خوش کنیم؟ یک نفر جواب بدهد جان من. چند نسل باید بسوزند تا این فرهنگ و تکامل و آرمان شهر لعنتی و همه ی این مزخرفات پیدایشان بشود؟
هم میهنی ها الان به چی فکر می کنند؟ دوست ندارم حالشان را بفهمم و چون شرایط خوبی نیست، سخت است، می دانم. چون روزگار غریب و گه و مزخرف و نامردی ست ....

گرچه از نفس افتادیم ولی دوازدهمین شماره ی مجله ی فرهنگی هنری نشانی منتشر شد. در این شماره می توانید به ترتیب این ها را بخوانید:
پیام گیر مدیر مسئول
انیمیشن های بهرام عظیمی از اِسی و دوستان
رویدادهای سینمایی
گفت و گو با کامبوزیا پرتوی / کارگردان و فیلم نامه نویس
گزارشی اختصاصی از پشت صحنه ی آخرین فیلم مجید مجیدی"آواز گنجشک ها"
رویدادهای موسیقی
گفت و گویی متفاوت با علیرضا تهرانی خواننده ی آلبوم "کنار ماه دودی"
گفت و گویی "که کلاس درس شد" با استاد احمد پژمان / آهنگساز فیلم، سازنده ی اولین اپرای ایرانی و ...
یادداشتی از فواد حجازی / آهنگ ساز
پشت پرده ی ترانه ی نقاب / یغما گلرویی
رویدادهای تئاتر
گفت و گو با هادی مرزبان / کارگردان تئاتر
گزارشی از اجرای "اپرای رستم و سهراب" در پراگ
دروغ های محترم
اسطوره / تیرگان
رویدادهای تجسمی
گفت و گو با استاد تاها بهبهانی / نقاش و پیکر تراش
گفت و گو با علیرضا امیرحاجبی / ویدئو آرتیست
نوشتن با دوربین / گزارش از تخریب یک خانه ی قدیمی در خیابان جمهوری
طنز - بابای شاخدار شوهر دم دار / بهروز غریب پور
سرویس بهداشتی / افشین یداللهی
رویدادهای کتاب
شعر و فراخوان "آداب پاییزی"
گفت و گو با امیر بنی هاشمی / مجری و تهیه کننده ی رادیو
اپرا/فیدلیو/اقتباس از داستان جان نیکلا بوییلی/آهنگ ساز لودویک ون بتهوون/اشعار یوزف زولتنز
داستان/ قانون سوم نیوتن
رویدادهای مذهبی
گفت و گو با حجه السلام قادر فاضلی
گزارش بزرگ داشت "نشانی" در خانه ی هنرمندان
نوشته هایی در باد / ابوالفضل بانی
جدول برنامه ریزی
خداحافظی/محمد صالح علاء
"یک عاشقانه ی آرام" که دیشب به سفارش دوست آهنگ سازی برای اجرا نوشتم، خیلی هم دوستش دارم!
از کدوم وسوسه ی مهتابی
رویِ این حاشیه راه افتادم
اهل ِ عاشقی نبودم اما
تو رو دیدمو به تو دل دادم
بوی ِ نیلوفر و مه رو پوستم
شاخه های ِ نسترن تو دستم
توی چشمام هوس ِ فلک شدن
عکس ِ ممنوعه ی زن تو دستم
تو رو پیدا کردمو بعد از اون
زندگی م این همه آبی تر شد
سهم ِ من سیب شد و گندم زار
با تو حتی شعرهام به تر شد
دست هام این همه کوچیک بودن
با تو آسمونو هم فهمیدم
با تو عاشق شدم و عاشق تر
با تو حتی تو غمام خندیدم
تو همین ثانیه ی دلتنگی
عکس ِ چشمات توی ِ ماه افتاده
ماه ِ سر برهنه هم انگاری
تو رو دیده وُ بهت دل داده
(میثم یوسفی)
یکی از کابوس هایی که همیشه دارم کنار مترو یا در ایستگاه های قطار اتفاق می افتد. همیشه وقتی ترن به ایستگاه نزدیک می شود فکر می کنم اگر بپرم زیر قطار چه اتفاقی خواهد افتاد؟ یعنی بدجوری دوست دارم یک بار این اتفاق بیافتد و بمیرم و دوباره زنده بشوم ولی هیجانی که آن لحظه دارد را درک و لمس کنم و اینطوری مردن را هم! البته مردنم در ایستگاه مترو انواع مختلفی دارد. یک بار می افتم روی ریل ها و قطار از روی من رد می شود و استخوان هایم هم خورد و خمیر می شوند! یک بار می خورم به شیشه ی راننده و خونم روی شیشه ی راننده پخش می شود. یک بار وقتی قطار دارد رد می شود می پرم زیرش! یک بار هم می افتم روی ریل و قبل از این که قطار بیاید برقی که ریل مترو دارد من را می گیرد و می میرم!!!! بعضی وقت ها هم که توی قطار دارم می روم هوس می کنم قطار از ریل خارج شود یا بترکد یا بلایی سرش بیاید! باور کنید از فکر کردن به این ها احساس خاصی به من دست می دهد که اصلا نمی توانم الان توصیف کنم! ربطی هم به هیچ بیماری یا افسردگی و این جور مزخرفات ندارد. فقط هیجانی که این اتفاقات و فکر کردن به آن ها دارد را دوست دارم. مثل آن ترانه ی قتلم که لذت کشتن یا کشته شدن وسوسه ات می کند. مثل آن ترانه ی شهیار که حتی تصور "بغل کردن کنار رهبران" لذت وحشتناکی می دهد! مثل آن هیجان "سوسک شدن" توی مسخ کافکا. مثل دیوانگی دیوژن (دیوجانس) وقتی چراغ به دست توی روزهای آتن دنبال انسان می گشت. نمی دانم این ها اصلا چه ربطی به هم دارند اما جنون اند دیگر. دنبال رسالت و دغدغه و این چیزهایش هم نباشید. مساله لذتی ست که این دیوانگی دارد. مثل عصیان کالیگولا که می خواست خدا شود، مثل احساسی که هدایت داشت وقتی آخرین لحظه های عمرش را با چشم خودش می دید، مثل جنون ویرجینیا وولف وقتی داشت توی جیبش سنگ پر می کرد، مثل سیزیف که داشت خلاف خواست خدایان رفتار می کرد و می دانست فردایش چه می شود، مثل شهوتی که پرومته وقت خیانت به خدایانش داشت ... مثل ... مثل... مثل همه ی جنون های این طوری ...
" این دنیا بدون اهمیت است و هرکس که این مساله را دریابد آزادی خود را به دست می آورد. "
( کالیگولا / آلبر کامو )
بگذار سکوتی باشم که در کشاله ی تو جیغ می شود
در شهری که به دست های باد
دست بند می زنند
رخصت اگر دهی
حتا دیوارها مست می کنند
تا شهرِ نیست در جهان
شلنگ انداز می رویم و مُهرِ خروج بر گونه هامان
خجالت نمی شود
سیم خاردار جهیزیه ی مادرم بود
در مرزِ جاده ای که به ماهِ تلخ می رسید
من بی مهر با تو می خوابم
عاشق تر اما
بر می خیزم
این جا روسپیان ِ پاپتی
برای جفتی کفش و یک دست چینیِ گل دار
مصدق را تا انتهایِ ولی عصر می روند
- بله
با اجازه ی بزرگان درخت می شوند
- بله
خیال می کنند مردِ همسایه پشتِ پرده می ماند
- بله
ذراتِ هوا پر از کودکان ِ مریض است
نه!
بسترمان از پنجره لو می رود
آسمان را ببند
می خواهم آتش برقصم
اول تو بلند شو
شاید آخرین قبیله همین جاست
خدا قرصِ افسردگی می خورد
شاید آخرین روزِ جهان امروز ...
بگذار کودکی باشم که در ده دقیقه تقلا پیر می شود
(گراناز موسوی / پابرهنه تا صبح / نشر سالی)
اصلا قصه ی بنزین و این چیز ها نیست. دوسال پیش همین روزهای تان را که به یاد بیاورید می فهمید چه می گویم!
گفت و گوی رضا صدیق با اندیشه فولادوند را که در آخرین شماره ی هفته نامه ی سینما (دیروز) چاپ شده، می توانید از وبلاگش بخوانید.
یک ترانه ی قدیمی که چند وقتی ست دوباره ادیتش کرده ام تقدیم به بارانی که می بارد و نمی بارد... شاید عجیب باشد اما تقدیم به خودم که عجیب این روزها دلتنگم و بی دلیل سرخوش!!
تويِ حدودِ دلتنگی ِ من خواب تو بود و يک بغض ِنشکن
وقتی که قلبم پیش تو جا موند بغضم رو تابِ فواره ها موند
چرخ نگاهم قِل خورد تا تو وقتی که اين بغض بُر خورد با تو
باید که باشی تا گم نباشم یک خنده بسه تا مبتلا شم
بارون بارون بارونه می باره دونه دونه رو سقفِ بازِ خونه
وقت قدم زدن بود بارون تمومِ من بود پُر از هوای زن بود
تو لحظه های ِ بی تو جنونم بی وقفه تا تو، آوازه خونم
من از نگاهت تعبیر می شم با خنده ی تو تکثیر می شم
وقتی حضورت بی وقفه باشه این عشق می شه بی انتها شه
دستامو ها کن تا گُر نگيرم بی تو نپوسم، بی تو نميرم
چشمات هنوز بارونه می باره دونه دونه چشمات خود جنونه
ترانه شکل زن شد وقت نفس زدن شد چشمات تمومٍ من شد
-میثم یوسفی-
باید که باشی تا گم نباشم، یک خنده بسه تا مبتلا شم و من از نگاهت تعبیر می شم، با خنده ی تو تکثیر می شم
به خاطر آن هایی که می خواستند این ترانه را بشنوند آپلودش کردم.
از این جا می توانید داونلود کنید.
من ديوانه ی توام
و اين را حتا ديوانهها میترسند بفهمند
و ترس تنها چيزي است كه من از آن میترسم
- شاعري گمنام-
هنوز بعضی وقت ها به "چهارراه ولی عصر" دلخوشم و به "شیرینی فرانسه" و "قهوه" اش و ... به هر حال هر انسانی در هر جایگاهی هم که باشد نقطه ضعف هایی دارد یا دنبال بهانه های کوچکی برای دلخوشی می گردد!
بعد از تحریر:
جالب است که ۴-۵ دقیقه نگذشته از به روز کردن این پست تلفن آدم زنگ بخورد و هنوز وقتی عکسی روی گوشی می افتد هول بشوی و ذوق کنی!! کاش بهانه های کوچک مان برای دلخوشی بیشتر بودند! همین!
چند وقت پیش شماره ی قبلی نسیم هراز دستم بود و آقای صالح علا وقتی دید و ورق زد گفت "فکر می کردم نسیم زرد است اما نیست. بهشان تبریک می گویم." اما وقتی این شماره ی نسیم را دیدم احساس کردم دارد به زردی نزدیک می شود. جالب است که چندتا از دوستان هم به طور اتفاقی با من هم عقیده بودند! امیدوارم که نسیم زرد نشود چون واقعا حیف است.
از سنگ رضوان که روزها روی منجنیق مانده بود
و اندیشه کرده بود که مرگ همان خدا باید باشد...
( هفتاد سنگ قبر / یدالله رویایی )
همه ی آن چه که جمع کردم بر باد رفت،
و همه ی آن چه که بخشیدم مال من ماند.
(گورجیف / نویسنده و متفکر ارمنستانی)