
امروز
ذهنم پر است
از يك ماديان و كره اش
فردا
برايت شعري عاشقانه خواهم نوشت
( حسین پناهی)
بي تو
نه بوي خاك نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسكينم
چرا صدايم كردي
چرا ؟
سراسيمه و مشتاق
سي سال بيهوده در انتظار تو ماندم و نيامدي
نشان به آن نشان
كه دو هزار سال از ميلاد مسيح مي گذشت
و عصر
عصر واليوم بود
و فلسفه بود
و ساندويچ دل وجگر
( حسین پناهی )
ترانه ی "آدمای خونه ی ما" ما یکی از ترانه های خوب افشین مقدم عزیز است که خوشبختانه به نحو خوبی هم به اجرا رسیده. افشین از نزدیک ترین دوستانم است و وقتی اتفاق خوبی برایش می افتد آنقدر خوشحال می شوم که انگار این اتفاق برای من افتاده است. درضمن همیشه دغدغه ی ما اینست که نکند توی این بازار لعنتی ترانه هایی که خیلی برایش زحمت کشیده ایم و بیشتر معرفی کننده ی ما و هویت و زبان ما هستند توی آرشیومان بمانند یا به اجرای خوبی نرسند. خوشبختانه خود من و دوستان نزدیکم کم کم تیمهای کاری را که از نظر سلیقه و علاقه بیشتر به هم نزدیک هستیم پیدا می کنیم ولی متاسفانه سرعت و تعداد تولید این ترانه ها و سرعت و تعداد اجراها زیاد با هم هم خوانی ندارد. گرچه همین حداقل ها هم دراین وانفسای موسیقی غنیمتی ست.
"آدمای خونه ی ما " با آهنگسازی ، تنظیم و صدای ایمان حجت ، در سبک راک (درواقع موسیقی راک است و خواننده تقریبا نزدیک به متال خوانده است) حدودا اوایل تابستان امسال به اجرا رسید و حالا خواننده اش دنبال مجوز کارهای آلبوم است تا همین روزها منتشرش بکند. توی این آلبوم افشین دو کار دارد . "آدمای خونه ی ما" و "بیلبورد" . چون این آلبوم را کامل شنیده ام و خیلی دوست دارم امیدوارم هرچه زودتر منتشر شود تا به دست مخاطبان خوب موسیقی و ترانه که کارهای جدی را پیگیری می کنند برسد . فعلا قرار است ترک "آدمای خونه ی ما " را برای داونلود روی اینترنت بگذاریم . کار را از اینجا داونلود کرده و گوش کنید. اگر دوست داشتید روی وبلاگتان بگذارید و اگر مشکلی بود خبرم کنید. متن ترانه را هم احتمالا قبلا توی چلچراغ خوانده اید.
( آدمای خونه ی ما )
آدمای خونه ی ما درد ِ فلسفی ندارن
آهی تو بساطشون نیست به رخ ِ کسی بیارن
آدمای خونه ی ما این روزا خیلی کلافه ن
صُب تا شب دنبال نون -ُ دنبال ِ دعوا مرافه ن
پدر از سر گیجه ی کار نون ِ شب رو جا می ذاره
مادرم سفره ی شام -ُ برای فردا می ذاره
پدر از خجالت ِ ما گم می شه تو دود ِ سیگار
مادر از عکس ِعروسیش داره کم کم می شه بیزار
باغچه ی حیات ِ خونه شاخه ی سیبی نداره
د ست ِ من خالی وخواهر پول ِ تو جیبی نداره
دخترِ همسایه ی ما گوشواره ش عیار ِ بالاس
طفلی خواهر ِکوچیکم بدجوری غرق ِ تماشاس
کاش می شد برای بابا یه مغازه می خریدم
کاش می شد واقعی باشه پولی که تو خواب می دیدم
لیلی حرفش اگه با من حرف ِعشق و عاشقی بود
ازدواجش با یه پولدار فِک کنم ، فِک کنم که منطقی بود
( افشین مقدم )
این ترانه ی منتشر نشده از یغما گلرویی عزیز را هم با دکلمه ی خودش بشنوید .اسم کار دیوار هست. توضیحاتش را هم از اینجا بخوانید.
بعضی وقت ها دلم می گیرد. چون به پشت سرم که نگاه می کنم می بینم بهر حال هر چقدر هم که دلمان نخواهد مواردی پیش می آید که یا حذف می کنیم یا حذف می شویم. بعضی مواقع ناگزیر می شوی از حذف کردن و بعضی مواقع حذف می شوی. حتی شاید دلیلش را ندانی یا ندانند شاید به خاطر یک سوء تفاهم کوچک یا یک سهل انگاری یا یک بچگی باشد. ولی می شود . دوستانی بودند که دیگر نیستند . هر چند کم . و دوستانی بودند و هستند و قرار است تا همیشه بمانند. این طبیعت زندگی ست و هرچقدر هم که دلت نخواهد چیزی را که داری از دست بدهی بعضی وقت ها ناگزیری . ( نمی دانم دقیقا چرا الان اینها را نوشتم ! شاید چون با همیشه عزیزی هستم و یاد همه ی خاطرات بیشتر خوب و کمتر بد گذشته افتادیم . باز ... دوباره ! یادش ... )
الان ، امروز ، صدای من را از سرمای زیر صفر درجه ی تبریز ، از منطقه ای که دل درگیری ها و آشوب های چند ماه گذشته بود و الان آرام آرام است ، از یک کافی نت ........
نمی شنیدید ! اصلا صدایی در کار نبود !
صدا قراره در نیاد اینجا صدا حروومه ... حروومه ... حروومه ....
این ترانه را قبلا داغ داغ اینجا خوانده اید. البته با کمترین ویرایش. حالا که یک بندش حذف شده و چند تغییر کوچک هم کرده است دوست دارم توی وبلاگ خودم دوباره خوانی اش بکنیم. یک اتفاق خوب دیگر هم در مورد این ترانه افتاده است که بعدا می گویم . معمولا ما ترانه سرا ها بعضی ازترانه هایمان را خیلی دوست داریم ، این از همان ترانه هاست.
(امشب تا صبح حتما یخ می زنیم )
تو هنوزم شبا نمی خوابی؟ تو هنوزم کتاب می خونی؟
تو که هیچ وقت بهم نگفته بودی توی کابوس هام نمی مونی !
نمی دونی که "پاز" تو رویاش با تو تنهاییش -ُ ورق می زد
وقتی که "کافکا" داشت "مسخ" می شد با خیالت یه پِیک عرق می زد
داغ ِ وُدکا روی لبامه هنوز دود می شم یه روز با سیگار
با خیالِ تو رو بغل کردن قاب می شم یه روز رو دیوار
یادمه "لورکا" زیرِ تیر بارون داشت اسمت رو زیر لب می گفت
"هیوز" از تو ترانه می خوند -ُ "مارکز" اسمت رو توی تب می گفت
"کامو" "بیگانه" نیست با چشمات "نرودا" از تو شعر می خونه
با تو زخم "هدایتم" خوبه " سارتر" طعم نگات -ُ می دونه
توی تنهاییِ کتابخونه دنبالِ چشمای ِ تو می گردم
رویِ قطبی ترین مدارِ زمین مثِ رُژ رو لبات یخ کردم
من هنوزم شبا نمی خوابم من هنوزم کتاب می بلعم
من هنوزم برای دیدنِ تو بالش –ُ رختخواب می بلعم !
(میثم یوسفی)
صادق هدایت گفته بود : " در زندگی زخم هایی است که مثل خوره روح آدم را می خورد ... "
بعضی وقتها حرفی یا حسی داری که مجبوری پیش خودت نگه داری تا نظم آفرینش به هم نخورد .تا همین روابط موجود هم به هم نریزد. کنار گود می نشینی و اتفاقات دورو برت را می بینی و حرفت را شاید تا ابد توی دل خودت نگه می داری . نمی دانم الان چه باید بگویم . همین چند خط کافی ست.
نادر : پسر تو خر بشی بد جوری خر می شی. هارت و پورتتو نبین. اون روزتم خواهیم دید ! الانم فکر می کنم یه خبراییه . دلتنگ می شی و از این حرفا !!
- جان من بی خیال شو رفیق ! عشقم کجا بود؟
------
خواهر نیما : تو آدم آرمانگرایی هستی وگرنه اگه پاش بیافته خیلی هم بد عاشق می شی .
- نمی دونم ! ولی جان من سوژه ی دیگه ای واسه بحث ندارین؟
همین !؟ همین ! شاد باشید و درست.
امروز ، شنبه ، ۲۰ آبان ، تولد عزیز ترین فرد زندگیم است . کسی که هیچ وقت از اینکه فریاد بزنم خیلی دوستش دارم خجالت نکشیده ام ، چون می دانم چقدر دوستم دارد و این از معدود چیزهایی ست به آن مومنم . افتخار می کنم که انسانی به این خوبی ، همیشه کنارم است . کوهی که همیشه بهترین و بزرگ ترین پشتیبان و تکیه گاه و رفیقم بوده و هست . خواهر عزیزم ، زینب جان ، تولدت مبارک . ممنون که اینقدر زیاد تحملم می کنی . ممنون که هستی .
مادرم می گوید زینب را خدا برای تو داده . می گوید وقتی بچه بودی دستت را بالا می بردی و از خدا می خواستی که یک خواهر به تو بدهد و داد. این بهترین هدیه ی خدا به من است. شکرگزارش هستم .
نمی دانم توی این روزهای پاییزی حالش را دارید که یک غزل منتشر نشده از حسین منزوی را با هم بخوانیم ؟
شکوفه های هلو رُسته روی پیرهنت
دوباره صورتی ِ صورتی ست باغ ِ تنت
دوباره خواب مرا می برد که تا برسم
به روزِ صورتی ات ، رنگِ مهربان شُدنت
چه روزی آه چه روزی که هر نسیم وزید
گلی سپرد به من پیشِ رنگِ پیرهنت
چه روزی آه چه روزی که هر پرنده رسید
نوکی به پنجره زد پیشبازِ در زدنت
تو آمدی و بهار آمد و درختِ هلو
شکوفه کرد دوباره به شوق ِ آمدنت
درخت شکلِ تو بود و تو مثلِ آینه اش
شکوفه های ِ هلو رُسته روی پیرهنت
و از بهشت ترین شاخه ، روی ِ گونه ی چپ
شکوفه ای زده بودی به موی پُر شکنت
پرنده ای که پرید از دهان ِ بوسه ی من
نشست زمزمه گر روی ِ بوسه ی دهنت
شکوفه کردی و بی اختیار گفتم : آه
چقدر صورتی ِ صورتی ست باغِ تنت
استاد بابک بیات ، آهنگساز بزرگ کشورمان در بستر بیماری هستند و حالشان اصلا خوب نیست. فعلا جز دعا کاری از دست کسی بر نمی آید.
به نظر شما اینکه طبق گزارش "گزارشگران بدون مرز / گروه مدافع آزادی بیان" روزنامه نگاران ایرانی در رده های پایینی آزادی رسانه ها قرار دارند مساله ی مهمی است؟! در حالی که سال گذشته ایران در رتبه ی ۱۴۶ بود و امسال ۱۶۲ شده است . پایین تر از عربستان سعودی ، نپال ، اتیوپی ، امارات متحده ، بحرین ، ونزوئلا و ... در واقع بعد از ایران فقط کشورهای کمی مثل کوبا ، چین و کره ی شمالی وجود دارند. اینها که مهم نیست. انرژی هسته ای ( که قطعا حق مسلم آقای احمدی نژاد و طرفدارانش است ، ما طبق معمول حقی نداریم چون ایشان را دوست نداریم ! ) ، هاله ی نورانی ، فیلم روابط خصوصی فلان بازیگر ، مساله ی زاییدن زنان و کمبود جمعیت ، مساله ی بازگشت علی دایی به تیم ملی ، ضربه ی سر زیدان به ماترازی ، قضیه ی کوپنی شدن یا نشدن بنزین ، روابط خصوصی مداح عالیقدر آقای هلالی ، گران شدن آهن و گوشت و مرغ، آلودگی هوای تهران و هزار کوفت و زهرمار دیگر قطعا مسائل مهمتری هستند !! (اینکه این خبر شاید برای بعضی ها خبر سوخته ای باشد هم زیاد مهم نیست ، من تازه یک جایی خواندمش و یادم هم نمی آید قبلا خوانده بودم یا نه ! الان حال کردم بنویسم !!)
اگر دوست داشتید می توانید شماره ی این هفته ی چلچراغ (شماره ی ۲۲۱) را بخرید و میزگرد ترانه اش را بخوانید !!
اینجا هم بیانیه ای هست که یک بار بخوانید بد نیست !
فردا چه رنگیه؟ آبی، سفید، مشکی؟
رویا چه شیرینه تو خوابِ گنجشکی
فردا کدوم واژه توقیف می آره ؟
از چی باید حرف زد ؟ از گُل یا خمپاره؟
آینده روشن نیست هر چند نو باشه
وقتی هنوز بابا درگیرِ قرضاشه
وقتی هنوز مادر زخماش -ُ می بافه
انگار خوشبختی رو قله ی قافه
وقتی هنوز پاهام از ترس می لرزن
وقتی که هم بندام از موش می ترسن
حق -ُ به چی می دی؟ تسلیم یا طغیان؟
داروی ِ دسشویی یا قهوه تو فنجان؟
فردا کجا باشم؟ تو عکسِ رو دیوار؟
تو انفرادی یا نه .......... تو کت و شلوار!
(میثم یوسفی)
خورشید نه تو شرقه نه غرب ازش داغه
من عشق -ُ نمی فهمم وقتی دلم اوراقه........
شازده کوچولو چی می خوای؟ / روی زمین جای تو نیست
این جا امیدی به سحر / برای فردای تو نیست
آفتاب/غروبی نداریم / روزای خوبی نداریم
واسه سفر به نا کجا / یه اسبِ چوبی نداریم
(علیرضا تهرانی)

آلبوم دوست خوبمان علیرضا تهرانی بالاخره بعد از مدت ها مجوز گرفت و به بازار آمد. "کنار ماه دودی" اسم آلبومی هست که این روزها توسط موسسه ی فرهنگی و هنری آوای باربد به بازار عرضه شده است و امیدوارم با توجه به مدت کمی که پخشش شروع شده است بتوانید تهیه اش بکنید. علاوه بر خوانندگی ، ترانه و ملودی های آلبوم هم از خود علیرضا است و تنظیم کارها را سیروان انجام داده. تنظیم های خیلی خوبی هم کرده است. انصافا آلبوم جدی ، پر انرژی، قوی و قابل اعتنایی ست که خود من خیلی از گوش دادنش لذت بردم. از اینجا قسمتهایی از آلبوم را می توانید گوش بدهید . شازده کوچولو، دنیای نو و این کار را توی آلبوم بیشتر از بقیه دوست دارم :
وقتِ رفتن ، دمِ آخر / به تو خندیدم به سردی
اما این سوال با من موند / تو چرا گریه می کردی؟
همین دیگر ! اینروزها مداوم آنتی بیوتیک تزریق می کنم. بدنم چرک کرده بود. درس ها هم دارند سنگین تر می شوند و اتفاق خاص دیگری هم نیافتاده است. روزمرگی و راه و جاده و .. ادامه دارد. ترانه ی تازه هم چند تایی دارم ولی حوصله ی تایپ کردنش نیست. راستی می دانید بعضی وقت ها خیلی از ترانه های من روی گوشی موبایل متولد می شوند ؟ بعضی وقت ها یکی از لذت بخش ترین اتفاقات همین است که ترانه ای این مدلی متولد شود و سند بکنم و بگویند بامزه بود !!همین !!! ولی واقعا بیچاره دوستانی که توی فون بوکم سیو هستند ! و بد بخت من با این فیش های افتضاح موبایل و پول های اس ام اس دیوانه وار !
به قول علیرضا پور یوسف :
چه شب خوشگلی بود دیشب !
بعضی وقتها نمی شود آدم از احساساتش بگوید. مثل دیشب و الان که نمی توانم بگویم چقدر خوشحالم و چقدر آرزوهای خوب برایت می کنم رفیق. عزیز . خوش به حال یاشار و علیرضا که وقتی هم خوشحال هستند می توانند گریه بکنند .
یک خبر هم خدمتتان بدهم که بنده بالاخره در ادامه ی دیشب که به خیابان گردی و باران و بره سفید ختم شد دو سه لقمه کله پاچه خوردم ، برای اولین بار در عمرم !! فقط به خاطر اینکه یک نفر یکهویی گفته بود کله پاچه نمی خوری و گفته بودم نه و جواب شنیده بودم که معلوم هست ، به قیافه ات نمی خورد!!!
جدیدترین شماره ی نشریه ی ادبی عروض با مطالبی در مورد ادبیات ، ترانه و ... منتشر شد.
هیچ وقت نفهمیدم چطور این جوری می خنده ، ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه ! فقط کسایی که زیاد گریه می کنن می تونن قدر قشنگیای زندگی رُ بدونن و خوب بخندن !
گریه کردن آسونه وُ خندیدن سخت .
(نامه به کودکی که هرگز زاده نشد / اوریانا فالاچی / ترجمه ی یغما گلرویی)
هفته ی پیش با دوستان بحث چگونه نوشتن بود. یکی از بچه ها می گفت تا سوژه ای برای من اتفاق نیفتد نمی توانم بنویسم و برای همین است اینهمه عاشق می شوم ( !!!! ) دوستی می گفت همه چیز برای من طرح و فرم است و برای بهتر نوشتن می نویسم . دوستانی هم بین این دو بودند. اینها بحث هایی ست که همیشه در مورد شعر بوده است. عده ای شعر را یک رویداد آسمانی می دانند و معتقدند بدون کمک غیب نمی شود نوشت ، عده ای همه چیز را فرم می دانند ، یک طرح را می گیرند و عروض را می گذارند جلویشان و می نویسند ، عده ای می گویند تا تجربه نکرده باشیم نمی شود بنویسیم. هیچ وقت هم به نتیجه ی مشخصی در این مورد نمی رسیم. برای خود من خود نوشتن مهم است ، یعنی می نویسم تا بنویسم. خیلی وقت ها نیازی به غیب نیست. طرح را می ریزم ، تصمیم می گیرم ، استارت می زنم و می نویسم ، مواقعی هم در شرایطی عجیب اتفاقی لحظه ای به ذهنم می آید که شاید بشود گفت مواهب غیبی ست ! بعضی وقت ها برایم فرم و فقط فرم مهم است ، بعضی وقتها سوژه ای را می گیرم و ادامه می دهم ، بعضی وقتها شروع به نوشتن می کنم و خودش راه خودش را می رود تا تمام بشود و خیلی وقت ها هم اتفاقات و افراد دور و برم انرژی و انگیزه و سوژه و طرح لازم برای نوشتن را به طور مستقیم یا غیر مستقیم می دهند و من سر قضیه را می گیرم و طوری که خودم می خواهم تا تهش می روم ! ولی مساله ی جالب اینجاست ، خیلی وقت ها دقت کرده ام و برایم مسجل شده است که وقتی اتفاقی می افتد و استارت کارم را می زند و در نهایت من بدون احساساتی شدن به خاطر آن اتفاق سعی می کنم کار محکمی هم از تویش در بیاورم، نتایج خیلی بهتری گرفته می شود و استقبال هم از این کارها بیشتر است. چیزی بین فرم و احساس و ... می شود. مثلا در کارهای اخیر خود من کار " بی هوا تو هوای تو مُردم" را به لحاظ فرمی و حرکت هایی که توی آن اتفاق افتاده است بیشتر دوست دارم اما خیلی از دوستان " تو دیر می کنی ، سیگار می کشم " را که دقیقا لحظات آن به یمن دیر کردن عزیزی اتفاق افتاده بود بیشتر می پسندند. ولی مواقعی هم بوده است که احساساتی شده ام و از ماتِ اتفاق بیرونی مانده ام و کار خیلی بد از آب در آمده است. بعضی وقت ها وقتی آدم به چنین مواردی فکر می کند نتایج خوبی می گیرد.
(دلیل اینکه در این نوشته تماما در مورد کارهای خودم صحبت شد قوی بودن یا خوب بودن کارها نیست ، که به قطع هنوز جا برای بهتر نوشتن بسیار زیاد است. فقط به خاطر آگاهی ای که در مورد اتفاق افتادن کارهای خودم داشتم(!!) و در مورد دیگران بی اطلاع بودم اینگونه نوشته شد ! )
تقریبا می شود گفت یک کار کلاسیک که به هشت ، نه ماه قبل بر می گردد و به خاطر بیت آخرش نیمه تمام مانده بود و تازه کامل شده است(و البته هنوز جا برای کار دارد) تقدیم به شما :
مردمان در چشمِ سالِ مرگ بوس
بی خیالِ بعد ، هم بستر شدند
بر تنِ دیوارِ کوتاهِ غزل
واژه ها را نم زدند -ُ تر شدند
یک نفر حلق ِ مرا هی زور زد
تا نفس تنبیه ِ اقرارم شود
زیرِ صندل های مسمومم ، سری
شکلِ جایِ پایِ افکارم شود
آنقدر منگم جنابِ عشقِ من !
که حضورِ روزِ نو یادم نبود
پاسبان از آسمان افتاده بود؟
یا که باران شکلِ فریادم نبود؟
وقتی از فکرِ طلوعِ روزنی
سهمِ ذهنِ عاصیِ ما دار شد
رویِ آن دیوارِ کوتاهِ غزل
لکه هایِ خونی ام بُردار شد
هیچ کس یک لحظه ، حتی یک نفس
با سری موهوم هم بستر نشد
شاید آن روزی که من می آمدم
لحظه ای آغوشِ مادر تر نشد
مادرِ من بی هوا زاییده بود
دستِ او کوتاه بود از سرنوشت
آسمان لرزید و شب باران گرفت
یک نفر کابوس را از سر نوشت
( میثم یوسفی )
به آدم کوچولوهای متوهم که فکر می کنند خیلی بزرگند فقط باید بخندیم. بله عزیز دل !
تئاتر "عادل ها" را ندیده ام و تصمیم دارم شنبه بروم ببینمش. ساعت ۷.۳۰ تالار مولوی . خیابان ۱۶ آذر . دوستانی که می گفتند تئاتر می روی خبر کن الان بدانند و آگاه باشند. البته برنامه های من هیچ وقت قطعی نیست پس اگر من را ندیدید شاکی نشوید. گرچه سعی می کنم حتما بیایم. دوستانی هم که نمی شناسمشان اگر توانستند شناسایی ام بکنند آشنایی بدهند که خوشحال می شویم !
ترانه ی" قهر" یا "تنهایم" را در آلبوم آخر مانی رهنما شنیدید. حالا آهنگساز و تنظیم کننده ی همان کار ( بابک رهنما) که پسر عموی مانی هم هست خودش این کار را خوانده است و البته دوباره ترنسش کرده است. کار خوب و گوشدادنی ای شده است . از اینجا می توانید داونلودش کنید.
ارباب - شاعر؟
ژاک - شاعر جوانی که یک بار با اربابمان ملاقات کرد ...
ارباب - آه ، بله . خب ، روزی شاعر جوانی به ملاقات اربابی که ما را ابداع کرده است آمد . شاعران مدام به او پیله می کردند . همیشه مازاد شاعران جوان وجود دارد. آنها با نرخ تقریبا چهارصد هزار در سال افزایش می یابند. فقط در خود فرانسه . وضع در کشورهای عقب مانده از این هم بدتر است .
ژاک - مردم با آنها چکار می کنند؟ غرق شان می کنند؟
ارباب - قبلا می کردند ، در آن ایامِ خوبِ قدیم ، در اسپارت . در آن دوران شاعران را به محضِ تولد از بالای صخره ای بلند به دریا پرت می کردند . اما ما در عصر روشنگری مان اجازه می دهیم که تمام انواع زندگی کنند.
( ژاک و اربابش - نمایشنامه - میلان کوندرا )
واقعا این احمدی نژاد برای خودش اعجوبه ایست. آدم نمی داند بخندد یا گریه بکند. رییس جمهور یک مملکت به زنان کشورش می گوید بزایند تا بر غربی ها غلبه کنیم ! بیشتر نمی نویسم. اینها را بخوانید :
آقاي رئيسجمهور به كجا چنين شتابان؟
آخرین شاهکار این هیات دولت هم ۴ روز تعطیلی پشت سر هم است. در حالی که همه داد می زنند تعطیلی های توی تقویم به حد کافی زیاد است و باید کم شود. به کارمندها حال داده اند دیگر ! الان مادرم آنقدر خوشحال است که نگو !
با خودم درگیر هستم. بسیار زیاد. من هر لحظه با خودم درگیر هستم. با فکرهایم و احساساتم. همیشه درگیر انتخاب راه درست تر هستم. همیشه به فکر اینم که طوری تصمیم گیری کنم تا نه سیخ بسوزد نه کباب. هم به علایق ، افکار و احساساتم پشت نکنم و هم کسی از من دلگیر نشود، حد اقل ها را از دست ندهم . این روزها خیلی ترسو شده ام ! علاوه بر این خیلی وقت ها در قبال دیگران هم سکوت می کنم. چیزهای زیادی می بینم و سکوت می کنم. دوستانی که وقتی به تو می رسند آنقدر خوب هستند و آنقدر دوستت دارند و قربان صدقه ات می روند که نگو و نپرس ، ولی توی خلوت خودشان و به دلایلی که امیدوارم روزی بفهمم ، چنان دشمنت می شوند که ... فقط در این مجازستان طی این ۴، ۵ سال چه کامنتها و خصومتهایی که ندیده ام. حتی فهمیده ام که چه کسی هست یا هستند ولی تا آخر عمرم هم به رویشان نمی آورم. خدا خودش شاهد است که برای چه دوستانی چه کارهایی کرده ام. منتی هم نیست. وقتی انسان کاری از دستش بر می آید چرا نکند. و معنی دوستی و رفاقت مگر چیست؟ فقط وقتی همدیگر را می بینیم قربان صدقه ی هم برویم و خلاص؟! گرچه خیلی وقت است فهمیده ام دنیا شکلی نیست که تصور می کردم. هیچ چیزش. نه رفاقتش ، نه دوست داشتنش و نه... بجز خانواده ی خودم هم از کسی انتظاری ندارم . "ما ز یاران چشم یاری نداریم" فقط امیدوارم کمی خنجرهایشان را با محبت تر بزنند.
ولی هنوز رفاقت می کنم ، هنوز به رویم نمی آورم ، هنوز خوش بینم که نه ! دوستان خوب هم کم نیستند ، که کم نیستند . من آدم آرمان گرایی هستم. ولی حقایق را هم می بینیم و به راحتی بینشان زندگی می کنم. ولی هنوز فکر می کنم می شود به آرمان شهری رسید. حتی اگر این بلاهت باشد دوستش دارم. هنوز فکر می کنم می شود دنیای بدون دروغ ،خیانت ، زشتی ، خون ، ظلم و همه ی بدی ها داشت. هنوز فکر می کنم می شود به انسان و آزادی فکر کرد. حتی هنوز فکر می کنم می شود دیوانه وار دوست داشت. گرچه از خودم می ترسم و از اینکه همین هایی را هم که هست از دست بدهم. در مورد رفاقت هم با همه ی "هنوز" ها برای هر اتفاقی آماده ام و می دانم اینها پیشانی نوشت قرن ماست. که از هیچ کس هیچ انتظار خاصی نداشته باشی. نمی دانم ! توی اینهمه تناقض دارم خفه می شوم ! خفه می شوم.
( البته حتما خوب می دانید که دوستان واقعا رفیقی که دارم چقدر برایم مهم و محترم هستند ! )
اوایل تابستان بود که طرح سیزده نوشته با نام "سلام خانم زن ، بِــ ... زن " به ذهنم رسید و تا امروز حدودا نصفش را تمام کرده ام. نمی دانم ! شاید اگر کامل شد و خوشم آمد روزی توی یک مجموعه چاپش بکنم. نوشته ها هنوز خیلی خام هستند. سیزده هم دلیل خاصی جز علاقه ام به این عدد ندارد. نوشته ی اولش را با عنوان " تماس منفی سیزدهم . نامه ی شماره ی صفر " بخوانید :
سلام خانم زن ! ( فکر کنم قبلا بانو صدایتان می کردیم)
خوب هستید؟ دلمان دیگر گشاد نیست. کمی تنگ تر شده است. کمی برایتان تنگ شده است.
راستش را بخواهید ما امروز هوس قاشق زدنِ دختر توی مترو را داشتیم و از ترسِ اینکه خدا توی کمرمان بزند یاد زدن و زن و شما افتادیم . راستی خانم زن راست می گویند که اگر با زن شوهر دار بخوابی شبیه کفتار می شوی و گوش های خدا برایت کر می شود و هیچ رقمی آدم حسابت نمی کند؟ خب یک سری مساله اینجا پیش می آید . اگر اینطور باشد ما بین بک گله کفتار زندگی می کنیم که هیچکدام شبیه کفتار نیستند. ما خیلی ها را می شناسیم که هر شب با یک زن شوهر دار جدید می خوابند و هیچ چیزشان هم نشده است. در ضمن گوش های خدا همینطوری هم کر است و ما می ترسیم از دست این کفتارها خدا از کر مغزی بمیرد.
یک چیزی را هم در گوشی فقط به شما می گوییم. گوشتان را بیاورید جلوتر. جلوتر. آهان : حقیقتش ما از ترس نیست که با هیچ زنی نمی خوابیم. - چه شوهر دار چه بی شوهر- و همه ی زن هایی که به ما پا داده اند و ما دست نداده ایم سایه مان را با تیر می زنند. حقیقتش قضیه چیز دیگری ست . ما مغرور هستیم و شما را هم دوست داریم. ما به تعهد اعتقاد داریم حتی اگر الان که چیزی شبیه پشم باشد ! ولی خب ، ما دوست داریم متعهد باشیم. متعهد به شما و رویایتان . راستش تعهد طعم شیرینی دارد . شاید اگر توی دنیایی بودیم که همه متعهد بودند حالمان ازش به هم می خورد و خیلی کارها می کردیم ، هر غلطی که فکرش را بکنید. ولی الان انقدر این اصل از یاد رفته است که فکر می کنیم به خاطرش چه غلط هایی که می شد بکنیم و نکردیم. اصلا انگار آدم متعهد یک جورهایی متفاوت تر است . با کلاس تر است. شیک تر است . در ضمن این حس دست نیافتنی بودن خودش مزه ی دیگری دارد. خب لابد ما مریض هستیم و عقده های سرکوب شده ی زیادی هم داریم . ولی خانم زن . فقط به خاطر شما ، هر رقم که بگویید کوتاه می آییم . برای اینکه باشید . آخر دوستتان داریم . دوستتان داریم .
آقا ! چشممان زدند. به خدا چشممان زدند. من اینجا از سرماخوردگی دارم می میرم و حالم هم خیلی بد است و نادر هم توی خانه اش افتاده . از بقیه هم بی خبرم.
...از من ِ بی نقاب می ترسم .../ از شبِ نقره داغ می ترسم / سردمه ! سردمه مثِ دستات / ولی از این اجاق می ترسم / توی فکرِ یه سقفِ بی دیوار* / از هجومِ اتاق می ترسم ...
* فرهاد می خواند :تو فکر یک سقفم...